پاییز 1385 - عشـــقولانــه
سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

پاییز 1385 - عشـــقولانــه


خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها :: 
177534

:: بازدید امروز :: 
1

:: بازدید دیروز :: 
3

:: آرشیو ::

دل نوشته
اسرار ازدواج موفق
خاطرات
زمستان 1385
پاییز 1385

:: پیوندهای روزانه::

:: درباره خودمان ::

پاییز 1385 - عشـــقولانــه
ریحــــانه و مهدی
یه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که می خوایم از عشقولانه های زندگی براتون بگیم تا هر چه شیرین تر در کنار هم زندگی کنید.

:: اوقات شرعی ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

پاییز 1385 - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

آخوندها از مریخ نیامده اند!!
عمره دانشجویی-2 واحد
طوطی خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏ای از نسل سوم
فقـــــیه (یه وب ولایـــــــتی)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــی من
دل تنگی ‏های یک طلبه

:: لوگوی دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

یــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

 

:: نوای وبلاگ ::

85/9/19 ::  10:21 عصر


بازم سلام. این سلاممون با بقیه‏ی سلامامون فرق فوکوله. این سلام بوی تبلیغات می ده (سلاممون بی طمع نیست). بوی انتخابات و کاندیدای اصلح:tarsتا جایی که می دونم این روزا، روزای تبلیغه و یا بهتر بگم روزای تخریبه. می گیری دیگه؟ جما که جمع باشه حتما از این موردا توش پیش میاد :jok اما ما می خوایم امروز کاندید اصلح رو معرفی کنیم (واسه همینم گفتیم تا تنور انتخابات داغه نون مونو بچسبونیم) ولی تو رو خدا اگه مجردی حتما بهش رای بده. متاهلام به کانیدای خودشون رای بدن. امشب می خوایم فقط مجردا رو بزاریم تو منگنه...
نه داداش بهت زور نمی گم ولی یه نصیحت کوچولو رو از این داداش گلتون بپذیرین... به هر کیم دلت خواست رای بده ولی به اون خانومی که عکسش رو در و دیوارامونه که سه کیلو آرایش کرده و سه روزم گیر فتوشاپش بودن رای نده:girl
و اما آبجی یه کوچولو هم حرف این آبجی کوچیکه رو گوش بده و بعد به هر کی دلت خواست رای بده... ببین آبجی به اونی رای بده که اهل شعار نباشه. اهل شعور باشه... فقط همین.
راستی یه چیز دیگه: رای اولی ها رای ندن... حالا زوده براشون

نمی دونم چند نفر گرفتن مطلبو...؟
باور کن سر کاری نبود. فقط واسه این که می خواستیم ماهیت عشقولانه حفظ بشه، ربطش دادیم به انتخاب همسر:boos(مجبوریم دیگه)... خب شاید بازم بگین تکراریه! ولی تموم فکرمو جم و جور کردم تا بتونم یه جور قانعتون کرده باشم که: فقط به اصلح رای بده... چرا که سرنوشت کشور دلتو واست رقم می زنه.پس بدون! آینده‏ی خوب یا بدتو خودت تعیین می کنی.
 


نویسندگان : ریحــــانه و مهدی

دل نوشته

عشقولانه های شما ( )

85/9/16 ::  2:11 عصر


سلام:4u. این روزا نه این که هوا سرد شده یه جوراییم ما از نت سرد شدیم. یعنی حالشو نداریم هر روز یا یه روز و دو روز در میون پست بزاریم. واسه همینم رفقا به دل نگیرن...دیگه قصدمون اینه (انشاءالله) کم کم واستون بریم خواستگاری و بسات مهریه و جهیزیه و نفقه و دلتو آب کنم:sho عقد و عروسی رو بچینیم. نمی دونم تا اینجا که جلو در خونه‏ی عروس خانومیم‏ آقا دومادا ما رو همراهی کردن یا نه؟ بابا السابقون السابقونه نمی خوای ببری؟ نمی خوای از این بلا تکلیفی در بیای؟ آقا دومادا، عروس خانوما! نمی خواین به (لتسکنوا الیها) برسین؟ بابا نمی دونم چرا هی حرف خودتو می زنی؟ تو انتخاب گیرم و یا دوباره دلم هوای اون یکی دختر خالمو کرده و داغ می کنم دستمو که دیگه عاشق نشم و این حرفا رو بنداز دور... یه الف بچه چی می دونی عشق چیه که بخواد عاشق بشه... تو رو خدا نگو عاشق شدم که:kotak... بعضیام که اخیرا شعار دادن تا عاشق نشیم نمی ریم خواستگاری... پیاده شو با هم بریم. اصلا کی گفته باید عاشق بشی. عشق که بعد از ازدواج به وجود میاد. آخه می دونی چیه؟ عشقای قبل از ازدواج عشق نیست هوسه.
به تعبیر قرآن و قول روانشناسا: انتخاب عاقـــــــــلانه، زندگی عـــــــــاشقانه.
علاقه های قبل از ازدواج :boosکه خودتون اسمشو گذاشتین عشق و عاشقی اگه (قبل از خوندن صیغه‏ی محرمیت) به وجود بیاد اونم بی دلیل، خیلی راحتم از بین می ره، راحت و بی دلیل.
آقا رو باش می گه: هر چی دلمو زیر و رو می کنم علاقه ای پیدا نمی کنم که بخوام زنم شه. ولی همه‏ی اون چیزایی رو که می خواستم داره. اما دختر همسایمون که تریپشم به من نمی خوره و خیلی از اون چیزایی رو که معیارمه نداره نمی دونم با دلم چی کار کرده. وقتی می بینمش تنم می لرزه. (بیچاره این آقازاده دینشو به یه دختر کوچه خیابونی فروخته) عشقایی که تو کوچه خیابون به وجود میاد تو همون کوچه خیابونم از بین می ره . آخه این بار تو کوچهه عاشق یکی دیگه می شه و همین طور تا...
به قول حیف نون (باغ مظفر) گفتنی: عشق که مثل جوراب نیست که هر وقت دلت خواست عوضش کنی.
نمی دونم اصلا چرا ما باید غصه‏ی تو رو بخوریم:/. غصه‏ی شعارای جدیدتو... یکی نیست به ما بگه بی خیالت شیم.ولی نمی دونم چرا دلمون راضی نمی شه بی خیالت شیم. می گه شما که زندگیتون عشقولانس حیفه راهی رو که رفتین به دیگرون نگین. گناه می کنین اگه نگین.



85/9/9 ::  9:0 عصر


خودمون (بر و بچ حوزه‏ی فاطمیه...) غسل و کفنش کردیم. تا اون موقع اون نامه رو ندیده بودم. می خواستن اون نامهه رو بزارن تو کفنش... با همون حالت بغض از رفقا پرسیدم این چیه؟ گفتن مگه یادت نیست...
آره یادمه...
خوش به حالت دختر عمو، خوش به حالت سیده زهرا... اما رسمش نبود. تنهایی... اونم بدون سید علی ت... بی رفقات... تک و تنها مهمون مادر فاطمه(سلام الله علیها) شدن... خیلی ازت گله دارم. یهویی... بی خداحافظی... تو که بهم گفتی امام رضا(علیه السلام) شفام داد...مگه نگفتی آقا گفت دو ماه دیگه حالتو خوب خوب می کنم. همین طورم شد... سیده چی کار کنم... صفحه کلیدم خیس اشکام شده... مثل خون تو که همش کفنتو... اشکای منم بند نمی یاد... دلم می خواد داد بزنم بگم چرا فقط تو... فقط آقا به تو داد...
(این قصه سر دراز دارد... نذار بی بهره بمونی)
سیده زهرا... از بچه های خوب و امام زمانیمون بود. 18 سالشون بود که به عقد همسر بزرگوارشون سید علی... در اومد و تقریبا 19سالشون بود که این اتفاق براش افتاد و 20تا 21 سالش بود که...
روزای سختی رو می گذروند. دور از چشم همه. بدون اینکه هیشکی بدونه تو دل سیده زهرا چه خبره...
یه زندگی آروم ولی پر دغدغه ای رو شروع کرده بود.
با یه شهریه ی اندک و خرج دوا و درمون بسیار بالا... هنوز مسئله‏ی بیماریشو بروز نداده بود. یعنی اگه هم می گفت کسی باور نمی کرد‏ (آخه ظاهر با نشاط و قبراقی داشت)
یه روز که از خونه داشت می اومد طرف حوزمون حتی پول کرایه ماشینشم نداشت. این مسافت طولانی رو اومد. اونم با گله و درد دل با آقا... از قول خودش می گم برات: آقا مگه خودت نگفتی هوای سربازامو دارم... نمی زارم کمبودی احساس کنن... اگه مشکلی داشتن خودم بهشون سر می زنم و حل می کنم... آقا این که رسمش نیست نا سلامتی ما با هم فامیلیم... نا سلامتی تو فرمانده و صاحب مونی... نذار دیگرون بهمون طعنه بزنن بگن شما صاحب ندارین...
با این وجود وقتی اومد حوزه اصلا غم تو چهرش نبود... انگار نه انگار که هیچی حتی ناهار ظهرشم رو نداره.
همین که رسیدم خونه زن صابخونمون یه سری مواد غذایی بهم داد
(فکر کردم بویی برده و می خواد کمکمون کنه)
گفت اینا رو یه آقایی (با این مشخصات...) آورد گفت بدم به شما.
باورم نمی شد. فقط اون موقع تونستم باور کنم که اون پاکت پر از پول و با یه امضای سبز که با اسم خودشون بود رو دیدم.
حال سیده زهرا وخیمه
... تو مساجد و هیئتا بلند شده که واسه این مریضه‏ی قلبی دعا کنید. شوک عجیبی بهش وارد شده. باید حتما عمل بشه.(جور شد و موقتا با باطری قلبشو زنده کردن)
اما بذار از لحظه‏ی هجوم رفقا و مردم به خونشون بگم. موادی از قبیل برنج و روغن و چای و قند و... به چشم می خوره و هر کس واسه تبرک یه مقداری بر می داره... (ولی جالبش این بود که هر چی کم می کردی تمومی نداشت)
و این داستان گذشت تا... خرداد ماه سال 83 آخرین باری بود که دیدمش. یعنی یک ماه قبل از وفاتش... (اینو به مناسبت ولادت آقا امام رضا«علیه السلام» می گم) مثل همیشه به من می گفت: بچه پررو... بیا پیشم بشین می خوام باهات حرف بزنم. گفتم زهرا ماشالله سر حال شدی (یه دفه خدایی نکرده فکر نکنی من چشش کردم) گفت: آره، یه ماه پیش که خیلی حالم بد شد و اعزامم کردن مشهد... نمی دونم شاید خواب نبود. شاید واقعا مرده بودم... آقا امام رضا‏(ع) اومدن و بهم گفتن: تا دو ماه دیگه حالت خوب خوب می شه... خیلی خوشحالم دیگه می تونم بچه دار شم. حالا هم تا یه ماه دیگه راحت می شم.
و چندی نگذشت درست یه ماه بعد از آخرین دیدارمون و دو ماه بعد از حرف آقا راحت راحت شد.
اما حیفم میاد که نوبت پیوندش یه ماه بعد از وفاتش بود. اونم به خرج و دستور آیت ا.. صافی گلپایگانی
«دامت برکاته»
اگه میشه لطفا به یادشون و یاد تمام امواتمون یه حمد و سوره و اگه حالشو ندارین لا اقل یه صــــلوات


نویسندگان : ریحــــانه و مهدی

خاطرات

عشقولانه های شما ( )

85/9/8 ::  11:0 عصر


سلام
نمی دونم تسلیت بگم یا تبریک ، خوب دو تاشو میگم: اول تسلیت به مناسبت رحلت ملکوتی آیت الله تبریزی(رضی الله عنه) و دوم تبریک به مناسبت میلاد با سعادت کریمه‏ی اهلبیت حضرت معصومه(سلام الله علیها).
امروز دعوت شده بودیم دفتر توسعه، کلی رفیق پیدا کردم. گل دخترای حزب اللهی، دیگه ایمانه، دیگه بگم بلنج، فائزه و عاشقانه و ... (گل دختر اصلی رو هم که از قبل می شناختم، بی انصاف خودش تنها همه‏ی عکسا رو گرفت)
جاتون خالی بود فقط چایی خوردیم که اونم من نخوردم (اگه می دونستم غیر از این چیزی نمی دن حتما می خوردمش) خلاصه جمعمون جمع بود. سرکار خانوم صادقی (که نمی دونم چه سمتی توی موسسه کوثر ولایت دارن) برامون صحبت کردن. نکات جالبی رو پیرامون فضائل و مقامات حضرت (س) بیان فرمودن (دلت بسوزه،کلی بهره بردیم)
گذشته از تموم این حرفا بحثم رو سوال طیبه ست ( یکی از حزب اللهی ها) پرسید: سن خانوم معصومه(س) برا ازدواج مناسب بود پس چرا ازدواج نکردن؟ در جوابش گفته شد: چون تو زمان خودشون کفوّی براشون نبود.
به نظرمنم همون طورکه اگه علی و فاطمه (علیهما السلام) هر کدومشون نبودن واسه اون یکی کفوّی پیدا نمی شد ، برای این فاطمه هم باید علی یی می بود تا ازدواج می کرد...می دونی کفوّ هم یا همون هم کفوّ بودن چیه؟ همون نیمه‏ی گمشده یا دو تیکه‏ی سیب و از این حرفا رو می گن.
هم کفو بودن از نظر شان و مقام یکی بودنه. حتما می دونی که منظورم از شان، پول یا تحصیلات بالا یا تریپ و قیافه نیست.
باید دنبال یکی باشی که گروه خونیش بهت بخوره
(از اون نظر که باید بخوره... از این نظر منظورمه)
اینم بهت بگم قبل از این که دنبال کسی بگردی، اول یه نیگاهی به سر و وضع خودت بنداز، ببین چیا کم داری و چیا زیاد داری (ببین محاسنت بیشتره یا معایبت) حتما ادعات نشه که کماش(حسن) باید زیادتر و زیاداش(عیب) باید کمتر از تو باشه. مثلا اون باید نماز شب خون باشه و تو نماز شب نخون. یا اون باید خوشگل و پولدار و تو...(یه چیزی می گی یه چیزی می شنویمااا... گر چه اگه گیرت بیاد معرکست)
به هر حال یه چیزی تنت کن که اندازت باشه (نه گشاد باشه برات نه تنگ) یا اون کلاهی که قراره سرت بره اندازت باشه چون اگه گشاد باشه ممکنه باد ببرتش.(بازم به هر حال حواست باشه درخمره رو وارونه وا نکنی...گر چه حرفم یه کم خیلی بی ربطه...اما از ما گفتن و از شما شنفتن)
به آقا مهدی می گم: درسته 4 سال زودتر از من به دنیا اومدی، ولی مطمئنم گِلمونو با هم سرشتن... یا گلمون یکی بود و دو تاش کردن. یا دو تا بود و یکیش کردن.
یه چیز جالبم که یادم اومد
:(خانوم و آقای خونه که یادتونه؟ اونا که همو نمی شناختن. ولی خانوم می گه بعدها شبیه همون عکسی رو که داییم با شاگرداش بود، تو آلبوم آقا دیدم... دقیق شبیه همون عکسی که چندین ساله تو خونمون (خونه‏ی پدریم) بوده. از آقا پرسیدم این عکس پیش تو چی کار می کنه؟ با تعجب گفت: این عکس سوم دبستانمه و اینم معلممه)
به هر حال روز خوبی بود. مخصوصا که فهمیدیم امروز متعلق به گلدختراس...


نویسندگان : ریحــــانه و مهدی

خاطرات

عشقولانه های شما ( )

85/8/26 ::  4:40 عصر


وای سلام. :4uدارم می میرم از خجالت... این روزا خیلی سرمون شلوغه :chi?مهمون داریم سه چهار تا (کیا؟) یه چندتا از مهمونای خانوم فاطمه‏ی معصومه (س)،که اگه بی بی قبول کنن و لیاقت میزبانی داشته باشیم در خدمتشونیم...(شما هم تشریف بیارین در خدمتیم)... این قده فاصله گرفتیم از عشقولانه پاک قرارامونو یادمون رفته:khob?
دوستان مایل بودن بیشتر از معیارای انتخاب همسر بدونن... ما هم گفتیم واسه امروز بد نیست (تا مهمونامون از زیارت بر نگشتنه) این خاطره‏ی با حالو براتون بگیم: (نقل خاطره از ریحانه خانومه)
نزدیکای اذون ظهر بود منو دوستم منتظر تاکسی بودیم. تاکسی... تاکسی در بست... دو مسیریم... چند می برین؟... 2 تومن... 1500... (نمی دونم چه خبر بود؟ :ghash از قم تا تهرانم پولش این قد نیست... همش 2 کیلومترم نبود)
جلوی پای ما ایستاد... سالخورده بود... نگاش نکردم ولی به نظر خیلی معنوی می اومد... آقا چقد می گیرین؟... 500 تومن... آقا دو مسیریم... همون 500 تومن... تعجب کردم. ولی بدون هیچ واهمه ای سوار شدیم. چشمم که به داشبورد ماشین خورد متوجه ذکر شمارش شدم. خیلی با احتیاط رانندگی می کرد بدون اینکه یه حق کوچولو هم از کسی ضایع بشه... تو این چند دقیقه ثانیه ای لبهاش بدون ذکر نبود... و متوجه لرزش شونه هاش می شدم... بی اختیار گریمون گرفت ... حس عجیبی داشتیم. دلمون نمی خواست زود برسیم خونه...(وقتی رسیدم خونه و قضیه رو واسه آقامون تعریف کردم... گفتن ما چند ساله از منبریامون راجع به این راننده شنیدیم ولی هنوز توفیق زیارتشونو نداشتیم)
ولی چیزی که برام جالب و گفتنی بود، اون نوار بود... که می گفتش: نکنه یه دفه به خاطر دنیامون ایمانمونو بفروشیم... نکنه زن و عیالمون باعث بشه دور بشیم از ایمانمون... از هدفمون... از خدا... منم می خوام ادامه بدم: دو سه روز دنیا ارزش اینو نداره که آدم به خاطرش یه ارزشو از دست بده یه ارزشی که تو دو دنیاشم بهمون ارزش می ده... هر کیو می خوای انتخاب کن... عاشق هر کی می خوای شو... دلتو می خوای به هرکی که دلت می خواد اجاره بده... ولی هواست باشه به قول یک روحانی دلش اینقدر بزرگ باشه که خودتو به خاطر اینکه بری تو دلش کوچیک نکنی... به خاطرش خداتو از دست ندی... هدفتو گم نکنی و دل آقاتو به درد نیاری... در یک کلمه نه تنها تو رو از خدات دور نکنه بلکه نزدیکترتم کنه... اگه این شرایطو داشت... اون موقع آستین بالا بزن... قبـــــــــوله...؟  


نویسندگان : ریحــــانه و مهدی

سخن بزرگان

عشقولانه های شما ( )