♥به یاد سیده زهرا... - عشـــقولانــه
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

♥به یاد سیده زهرا... - عشـــقولانــه


خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها :: 
187569

:: بازدید امروز :: 
32

:: بازدید دیروز :: 
18

:: آرشیو ::

دل نوشته
اسرار ازدواج موفق
خاطرات
زمستان 1385
پاییز 1385

:: پیوندهای روزانه::

:: درباره خودمان ::

♥به یاد سیده زهرا... - عشـــقولانــه
ریحــــانه و مهدی
یه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که می خوایم از عشقولانه های زندگی براتون بگیم تا هر چه شیرین تر در کنار هم زندگی کنید.

:: اوقات شرعی ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

♥به یاد سیده زهرا... - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

آخوندها از مریخ نیامده اند!!
عمره دانشجویی-2 واحد
طوطی خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏ای از نسل سوم
فقـــــیه (یه وب ولایـــــــتی)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــی من
دل تنگی ‏های یک طلبه

:: لوگوی دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

یــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

 

:: نوای وبلاگ ::

85/9/9 ::  9:0 عصر


خودمون (بر و بچ حوزه‏ی فاطمیه...) غسل و کفنش کردیم. تا اون موقع اون نامه رو ندیده بودم. می خواستن اون نامهه رو بزارن تو کفنش... با همون حالت بغض از رفقا پرسیدم این چیه؟ گفتن مگه یادت نیست...
آره یادمه...
خوش به حالت دختر عمو، خوش به حالت سیده زهرا... اما رسمش نبود. تنهایی... اونم بدون سید علی ت... بی رفقات... تک و تنها مهمون مادر فاطمه(سلام الله علیها) شدن... خیلی ازت گله دارم. یهویی... بی خداحافظی... تو که بهم گفتی امام رضا(علیه السلام) شفام داد...مگه نگفتی آقا گفت دو ماه دیگه حالتو خوب خوب می کنم. همین طورم شد... سیده چی کار کنم... صفحه کلیدم خیس اشکام شده... مثل خون تو که همش کفنتو... اشکای منم بند نمی یاد... دلم می خواد داد بزنم بگم چرا فقط تو... فقط آقا به تو داد...
(این قصه سر دراز دارد... نذار بی بهره بمونی)
سیده زهرا... از بچه های خوب و امام زمانیمون بود. 18 سالشون بود که به عقد همسر بزرگوارشون سید علی... در اومد و تقریبا 19سالشون بود که این اتفاق براش افتاد و 20تا 21 سالش بود که...
روزای سختی رو می گذروند. دور از چشم همه. بدون اینکه هیشکی بدونه تو دل سیده زهرا چه خبره...
یه زندگی آروم ولی پر دغدغه ای رو شروع کرده بود.
با یه شهریه ی اندک و خرج دوا و درمون بسیار بالا... هنوز مسئله‏ی بیماریشو بروز نداده بود. یعنی اگه هم می گفت کسی باور نمی کرد‏ (آخه ظاهر با نشاط و قبراقی داشت)
یه روز که از خونه داشت می اومد طرف حوزمون حتی پول کرایه ماشینشم نداشت. این مسافت طولانی رو اومد. اونم با گله و درد دل با آقا... از قول خودش می گم برات: آقا مگه خودت نگفتی هوای سربازامو دارم... نمی زارم کمبودی احساس کنن... اگه مشکلی داشتن خودم بهشون سر می زنم و حل می کنم... آقا این که رسمش نیست نا سلامتی ما با هم فامیلیم... نا سلامتی تو فرمانده و صاحب مونی... نذار دیگرون بهمون طعنه بزنن بگن شما صاحب ندارین...
با این وجود وقتی اومد حوزه اصلا غم تو چهرش نبود... انگار نه انگار که هیچی حتی ناهار ظهرشم رو نداره.
همین که رسیدم خونه زن صابخونمون یه سری مواد غذایی بهم داد
(فکر کردم بویی برده و می خواد کمکمون کنه)
گفت اینا رو یه آقایی (با این مشخصات...) آورد گفت بدم به شما.
باورم نمی شد. فقط اون موقع تونستم باور کنم که اون پاکت پر از پول و با یه امضای سبز که با اسم خودشون بود رو دیدم.
حال سیده زهرا وخیمه
... تو مساجد و هیئتا بلند شده که واسه این مریضه‏ی قلبی دعا کنید. شوک عجیبی بهش وارد شده. باید حتما عمل بشه.(جور شد و موقتا با باطری قلبشو زنده کردن)
اما بذار از لحظه‏ی هجوم رفقا و مردم به خونشون بگم. موادی از قبیل برنج و روغن و چای و قند و... به چشم می خوره و هر کس واسه تبرک یه مقداری بر می داره... (ولی جالبش این بود که هر چی کم می کردی تمومی نداشت)
و این داستان گذشت تا... خرداد ماه سال 83 آخرین باری بود که دیدمش. یعنی یک ماه قبل از وفاتش... (اینو به مناسبت ولادت آقا امام رضا«علیه السلام» می گم) مثل همیشه به من می گفت: بچه پررو... بیا پیشم بشین می خوام باهات حرف بزنم. گفتم زهرا ماشالله سر حال شدی (یه دفه خدایی نکرده فکر نکنی من چشش کردم) گفت: آره، یه ماه پیش که خیلی حالم بد شد و اعزامم کردن مشهد... نمی دونم شاید خواب نبود. شاید واقعا مرده بودم... آقا امام رضا‏(ع) اومدن و بهم گفتن: تا دو ماه دیگه حالت خوب خوب می شه... خیلی خوشحالم دیگه می تونم بچه دار شم. حالا هم تا یه ماه دیگه راحت می شم.
و چندی نگذشت درست یه ماه بعد از آخرین دیدارمون و دو ماه بعد از حرف آقا راحت راحت شد.
اما حیفم میاد که نوبت پیوندش یه ماه بعد از وفاتش بود. اونم به خرج و دستور آیت ا.. صافی گلپایگانی
«دامت برکاته»
اگه میشه لطفا به یادشون و یاد تمام امواتمون یه حمد و سوره و اگه حالشو ندارین لا اقل یه صــــلوات


نویسندگان : ریحــــانه و مهدی

خاطرات

عشقولانه های شما ( )