♥راننده تاکسی... - عشـــقولانــه
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

♥راننده تاکسی... - عشـــقولانــه


خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها :: 
187576

:: بازدید امروز :: 
39

:: بازدید دیروز :: 
18

:: آرشیو ::

دل نوشته
اسرار ازدواج موفق
خاطرات
زمستان 1385
پاییز 1385

:: پیوندهای روزانه::

:: درباره خودمان ::

♥راننده تاکسی... - عشـــقولانــه
ریحــــانه و مهدی
یه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که می خوایم از عشقولانه های زندگی براتون بگیم تا هر چه شیرین تر در کنار هم زندگی کنید.

:: اوقات شرعی ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

♥راننده تاکسی... - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

آخوندها از مریخ نیامده اند!!
عمره دانشجویی-2 واحد
طوطی خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏ای از نسل سوم
فقـــــیه (یه وب ولایـــــــتی)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــی من
دل تنگی ‏های یک طلبه

:: لوگوی دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

یــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

 

:: نوای وبلاگ ::

85/8/26 ::  4:40 عصر


وای سلام. :4uدارم می میرم از خجالت... این روزا خیلی سرمون شلوغه :chi?مهمون داریم سه چهار تا (کیا؟) یه چندتا از مهمونای خانوم فاطمه‏ی معصومه (س)،که اگه بی بی قبول کنن و لیاقت میزبانی داشته باشیم در خدمتشونیم...(شما هم تشریف بیارین در خدمتیم)... این قده فاصله گرفتیم از عشقولانه پاک قرارامونو یادمون رفته:khob?
دوستان مایل بودن بیشتر از معیارای انتخاب همسر بدونن... ما هم گفتیم واسه امروز بد نیست (تا مهمونامون از زیارت بر نگشتنه) این خاطره‏ی با حالو براتون بگیم: (نقل خاطره از ریحانه خانومه)
نزدیکای اذون ظهر بود منو دوستم منتظر تاکسی بودیم. تاکسی... تاکسی در بست... دو مسیریم... چند می برین؟... 2 تومن... 1500... (نمی دونم چه خبر بود؟ :ghash از قم تا تهرانم پولش این قد نیست... همش 2 کیلومترم نبود)
جلوی پای ما ایستاد... سالخورده بود... نگاش نکردم ولی به نظر خیلی معنوی می اومد... آقا چقد می گیرین؟... 500 تومن... آقا دو مسیریم... همون 500 تومن... تعجب کردم. ولی بدون هیچ واهمه ای سوار شدیم. چشمم که به داشبورد ماشین خورد متوجه ذکر شمارش شدم. خیلی با احتیاط رانندگی می کرد بدون اینکه یه حق کوچولو هم از کسی ضایع بشه... تو این چند دقیقه ثانیه ای لبهاش بدون ذکر نبود... و متوجه لرزش شونه هاش می شدم... بی اختیار گریمون گرفت ... حس عجیبی داشتیم. دلمون نمی خواست زود برسیم خونه...(وقتی رسیدم خونه و قضیه رو واسه آقامون تعریف کردم... گفتن ما چند ساله از منبریامون راجع به این راننده شنیدیم ولی هنوز توفیق زیارتشونو نداشتیم)
ولی چیزی که برام جالب و گفتنی بود، اون نوار بود... که می گفتش: نکنه یه دفه به خاطر دنیامون ایمانمونو بفروشیم... نکنه زن و عیالمون باعث بشه دور بشیم از ایمانمون... از هدفمون... از خدا... منم می خوام ادامه بدم: دو سه روز دنیا ارزش اینو نداره که آدم به خاطرش یه ارزشو از دست بده یه ارزشی که تو دو دنیاشم بهمون ارزش می ده... هر کیو می خوای انتخاب کن... عاشق هر کی می خوای شو... دلتو می خوای به هرکی که دلت می خواد اجاره بده... ولی هواست باشه به قول یک روحانی دلش اینقدر بزرگ باشه که خودتو به خاطر اینکه بری تو دلش کوچیک نکنی... به خاطرش خداتو از دست ندی... هدفتو گم نکنی و دل آقاتو به درد نیاری... در یک کلمه نه تنها تو رو از خدات دور نکنه بلکه نزدیکترتم کنه... اگه این شرایطو داشت... اون موقع آستین بالا بزن... قبـــــــــوله...؟  


نویسندگان : ریحــــانه و مهدی

سخن بزرگان

عشقولانه های شما ( )