ريحــــانه و مهدي - عشـــقولانــه

ريحــــانه و مهدي - عشـــقولانــه


خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
29944

:: بازديد امروز :: 
36

:: بازديد دیروز :: 
42

:: آرشیو ::

دل نوشته [12]
اسرار ازدواج موفق [4]
خاطرات [2]

:: پيوندهاي روزانه::

:: درباره خودمان ::

ريحــــانه و مهدي - عشـــقولانــه
ريحــــانه و مهدي[26]
يه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که مي خوايم از عشقولانه هاي زندگي براتون بگيم تا هر چه شيرين تر در کنار هم زندگي کنيد.

:: اوقات شرعي ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

ريحــــانه و مهدي - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

عمره دانشجويي-2 واحد
آخوندها از مريخ نيامده اند!!
طوطي خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏اي از نسل سوم
فقـــــيه (يه وب ولايـــــــتي)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــي من
دل تنگي ‏هاي يک طلبه

:: لوگوي دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::

   [آرشيو شده ها]

25/11/1385 ::  2:0 عصر


سلام ... با هزار شرمندگي. شرمنده از اينکه غيبتمون غيبت کبري شد.
اين چند روز فرصت خوبي بود برا محک زدن خودمون. فکر کردن به اين که اصلا برا چي و برا کي مي نويسيم.
باور کنين هرچي کوچه پس کوچه هاي دلمونو گشتيم غير از خدا هيشکي نبود. و عشق به شما...
اومديم به کوري چشم دشمنامون بنويسيم و فکر نکنن ما شونه خالي مي کنيم. اصلا...
اومديم از جناب مدير خواهش کنيم نه ما رو برگزيده کنن، نه منتخب...
اومديم يه جوري بنويسيم تا شايد آقامون برگزيدمون کنه...
اومديم چون دوستتون داريم. همين...
دوستان ولنتاينتون مبارک... البته نه اين ولنتاين. اون ولنتاين...
مي گيري چي مي گم که؟
هر کسي تو اين روز به معشوقش هديه مي ده. معشوق تو کيه؟ چي مي خواي بهش بدي؟
اومدي کامنت گذاشتي اسم معشوقتو بنويس و بگو چي مي خواي بهش بدي. فضولي نيستاااااا. مي خوايم يه مسابقه راه بندازيم با اين عنوان (بهترين معشوق و بهترين هديه)

حالا اگه دوستان مايل باشن، مي خوام يه خاطره از ولنتاينم بگم. اجازه مي دين...؟
قصه ي من از اين جا شروع شد که:


سن وسالي نداشتم،به قول خودمان خيلي بچه بودم،هر جا مي رفتم تعقيبم مي کرد،با وجودي که ازش مي ترسيدم خيلي به او علاقه داشتم. وآخر از آنچه مي ترسيدم بر سرم آمد.آري دريک روز پاييزي دل از من خواستگاري کرد.نمي دانم چرا... انگار کور و کر شده بودم.انگار کسي نبود بگويد انتخابت غلط است و راه را نشانم دهد.آخرش افتادم توي دام و حالا بود ، همه مي گفتند:راهت اشتباست که خيلي ديرشده بود .نه براي جدايي ،براي من که عاشقش شده بودم.نمي توانستم دوري اش را تحمل کنم واگر دير مي کرد خودم سراغش مي رفتم با وجودي که او رفتارش به ظاهر با من خوب بود. با وجودي که از نگاهش مي فهيدم يک روز طلاقم مي دهد که شايد آنروز خيلي دير باشد.


آره ،فکر کنم تو هم بشناسيش ،نه فقط تو شايد خيلي هاي ديگه هم بشناسنش. خدا مي دونه چند تا رو فريب داده مثل من ولي خدا نکنه تو رو هم... درسته دنيا رو مي گم (آنان متاع ناچيز دنيوي را با متاع و کالاهاي سعادت اخروي مبادله نمي کنند وبهشت را به بهانه مي خواهند.و دنيا و پوچي هايش رابا بن هاي ذلت و خواري خريداري کرده اند و دين را در بازارهاي کاذب دنيايي در معرکه نهاده اند وچوب حراج بر آن زده اند.و اما اينان به دنيا رو کرده اند در حالي که به گمان خودشان دنيا به آنان رو مي کند  ودر واقع دنيا به ظاهر رو کرده امّا به همگي پشت خواهد کرد.)


بيچاره من دستم توي دست دنيا باهاش اين طرف و اون طرف ، هرجا که مي خواست مي رفتم.آبروم حتي پيش مردم هم رفت.همه منو باهاش ديدن.حالا هرچي ميخوام جداشم اون نمي ذاره .ميگه اينقدر بلا تکليف مي ذارمت تا موهات مثل دندونات سفيد بشه .((و بدبخت و شقي آن است که دنيا را نشناسدوبا او دوست و مونس گردد.پس با دنيا اخت مشو که به هنگام مرگت تو را رها مي سازد و قهقهه زنان مي گويد: خداوند به من فرمود: اي دنيا هر کس در تو به طاعت و بندگي من پرداخت او را به عزت رسان و هر کس تو را اطاعت و مرا معصيت کرد او را ذليلش کن. و آن هنگام ذلتت را تماشا مي کند ، نه عزتت را))


آه . بار خدايا به درگاهت روي ندامت بر زمين بنهاده ام . روي از من مگير و اين توان را به من ده که از دنيا جدا شوم و به عقد هميشگي ات يا حتي به عقد موقتت در آيم... پس با کسب اجازه از محضرت صيغه ي عقد را مي خوانم الهيّتک نفسي في المدّةالمعلومه علي المهر المعلوم» تو را به خــدايي خود در مي آورم تا مدتي معلوم(قيامت) وبا مهري معلوم(راه راست).


تا که از جانب معشوق نباشد کششي            کوشش عاشق بي چاره به جايي نرسد


اگر مي خواهي حبّ دنيا را از دلت ريشه کن کني،بايد زير چشمي به دنياي فاني و پوچ بنگري.چرا که اگر عميق بنگري،در دام مي افتي، وآنگاه زرق و برق بازارهاي کاذب چشمت را مي ربايندو شيفته اش مي شوي.اما اگر کوتاه نظر کني جايگاهت را در بهشت برين خواهي يافت.


پس مراقب باش دنيا بازي ات ندهد.چراکه اگر سرگرم شدي،باز مي ماني،مثال کودکي که دستش از دستان مادرش جدا گشته در حالي که مشغول به تماشاي زيبايي هاي بازار است.



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

25/10/1385 ::  3:0 عصر


سلام توش موندم اين پسته رو بزارم يا نه...؟ خب ولش کن نمي زارم. فقط اومدم عيد و تبريک بگم همين...:4u

چند هفـــــــــــته بعد..
خيليا از جمله خودم و آق مهدي واسشون سؤاله که چرا اين روزا سايمون سنگين شده و نمي خوايم به آپيم...!؟
اين ماجرا يعني آفتابي نشدن ما از اون جا آب مي خوره که: (با ما باشين از روز تولد عشقولانه...)
نه بي خيال شين... ديگه مي خوايم آفتابي شيم...آخه دلمون واستون خيلي تنگ شده بود (چون دوستتون داريم ادامه مي ديم)



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

2/10/1385 ::  1:0 عصر


سلام. گر چه چند ساعت ازش گذشته ولي عيد آسموني تون مبارک:4u. دوستان علي الظاهر امروز منتظر پست ما بودن. يا به قولي: از عشقولانه:boos انتظار نمي رفت روز ملي ازدواج (روز پيوند حضرت علي و زهرا«عليهماالسلام») رو بي خيال شه. چه جوري بگم آخه امروز با يکي از برو بچ وب نويس قرار داشتم (که مي خواستم ايشونو سوژه ي امروز کنم که...) بي خيال شو...
امروز نه امشب دو تا سوژه دارم. يکي: راستي مي دونستين دو سه تا بنده ي خدا بر اثر خواندن 40 شبانه روز زيارت عاشورا به ديار باقي شتافتند؟ ايشالله که خوشبخت بشن. تو هم بخوني ضرر نمي کني...
دوم: امروز که تو حرم با اون بنده خداي ديگه قرار داشتم چيزايي دست گيرم شد که حيفم مياد نگمشون...
جاتون خالي اي کاش امروز بودين حرم ... آخه امروز آسمون حرم با روزاي ديگه کلي فرق داشت. شايد واسه اينه که مي گن عقد بي بي فاطمه و آقا اميرالمؤمنين «عليهماالسلام» رو تو آسمونا بستن. خودم ديدم دم دم غروب گنبد زرد بي بي داره بهم چشمک مي زنه;). گل خنده رو لباشه. لباس عزا رو در آورده و لباس شادي پوشيده...
سخنران حرمم حاج آقا رفيعي بودن که الحق و الانصاف لعل از لبشون مي باريد. گوشه اي از عرائضشون اين بود: مرج البحرين يلتقيان.بينهما برزخ لايبغيان...يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان.
دو تا دريا (علي و زهرا) با هم تلاقي پيدا کردن و پيامبر(ص) واسطشون بود و ثمره ي پيوند اين دو معصوم شد: دو معصوم...حسن و حسين (عليهماالسلام)...
و من اضافه مي کنم اگه ما اضافه ي گِل اهل بيت (عليهم السلام) هستيم و معتقد به اينيم الگوي عملي نه فقط علمي از اين بزرگوارا مي گيريم بايد انتخابمون،ازدواجمون، بچه هامون و امرار معاش و... حداقل نزديک به اين خانواده باشه.
اگه دقيق شده باشيم تو سيره ي ائمه مون ديديم که همه همسراني پاکدامن و لايق با شانشون داشتن الا امام حسن و امام جواد‏(عليهماالسلام)که من قربونشون برم... که اونم به خاطر متذکر کردن من و توي جوون بود...که: همسراني بيابيد که در شانتون باشه. اگه همسران ما خصم جان ما شدند، توي جوون همسري بياب که دشمن دين و ايمانت نباشه.اگه ما جام زهر از دست همسرانمان گرفتيم، تو مواظب باش با زهر گناه از پا درت نياره...
به هر حال داداش من، آبجي ريحانه خانوم... خوب خوب خوب حواستو جمع کن، يه دفه چشم باز نکني ببيني زن و بچه هات دين و ايمانتو سوزوندن. همسر مؤمن يا مؤمنه بيمه ي عمرته. هر مرضي بگيريم درمونمون مي کنه. مخصوصا اگه مرض گناه باشه... يه حرف کوچولوي ديگه: زنان که به منزله ي کشت زار هستن، مواظب باش زميني رو براي کاشت نهال اميدت آماده مي کني، تو رو مطمئن کنه که حتما ثمره مي ده.و آخرين کلام اينکه: نعم العون في طاعة الله باشه...



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

19/9/1385 ::  10:21 عصر


بازم سلام. اين سلاممون با بقيه‏ي سلامامون فرق فوکوله. اين سلام بوي تبليغات مي ده (سلاممون بي طمع نيست). بوي انتخابات و کانديداي اصلح:tarsتا جايي که مي دونم اين روزا، روزاي تبليغه و يا بهتر بگم روزاي تخريبه. مي گيري ديگه؟ جما که جمع باشه حتما از اين موردا توش پيش مياد :jok اما ما مي خوايم امروز کانديد اصلح رو معرفي کنيم (واسه همينم گفتيم تا تنور انتخابات داغه نون مونو بچسبونيم) ولي تو رو خدا اگه مجردي حتما بهش راي بده. متاهلام به کانيداي خودشون راي بدن. امشب مي خوايم فقط مجردا رو بزاريم تو منگنه...
نه داداش بهت زور نمي گم ولي يه نصيحت کوچولو رو از اين داداش گلتون بپذيرين... به هر کيم دلت خواست راي بده ولي به اون خانومي که عکسش رو در و ديوارامونه که سه کيلو آرايش کرده و سه روزم گير فتوشاپش بودن راي نده:girl
و اما آبجي يه کوچولو هم حرف اين آبجي کوچيکه رو گوش بده و بعد به هر کي دلت خواست راي بده... ببين آبجي به اوني راي بده که اهل شعار نباشه. اهل شعور باشه... فقط همين.
راستي يه چيز ديگه: راي اولي ها راي ندن... حالا زوده براشون

نمي دونم چند نفر گرفتن مطلبو...؟
باور کن سر کاري نبود. فقط واسه اين که مي خواستيم ماهيت عشقولانه حفظ بشه، ربطش داديم به انتخاب همسر:boos(مجبوريم ديگه)... خب شايد بازم بگين تکراريه! ولي تموم فکرمو جم و جور کردم تا بتونم يه جور قانعتون کرده باشم که: فقط به اصلح راي بده... چرا که سرنوشت کشور دلتو واست رقم مي زنه.پس بدون! آينده‏ي خوب يا بدتو خودت تعيين مي کني.
 



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

16/9/1385 ::  2:11 عصر


سلام:4u. اين روزا نه اين که هوا سرد شده يه جوراييم ما از نت سرد شديم. يعني حالشو نداريم هر روز يا يه روز و دو روز در ميون پست بزاريم. واسه همينم رفقا به دل نگيرن...ديگه قصدمون اينه (انشاءالله) کم کم واستون بريم خواستگاري و بسات مهريه و جهيزيه و نفقه و دلتو آب کنم:sho عقد و عروسي رو بچينيم. نمي دونم تا اينجا که جلو در خونه‏ي عروس خانوميم‏ آقا دومادا ما رو همراهي کردن يا نه؟ بابا السابقون السابقونه نمي خواي ببري؟ نمي خواي از اين بلا تکليفي در بياي؟ آقا دومادا، عروس خانوما! نمي خواين به (لتسکنوا اليها) برسين؟ بابا نمي دونم چرا هي حرف خودتو مي زني؟ تو انتخاب گيرم و يا دوباره دلم هواي اون يکي دختر خالمو کرده و داغ مي کنم دستمو که ديگه عاشق نشم و اين حرفا رو بنداز دور... يه الف بچه چي مي دوني عشق چيه که بخواد عاشق بشه... تو رو خدا نگو عاشق شدم که:kotak... بعضيام که اخيرا شعار دادن تا عاشق نشيم نمي ريم خواستگاري... پياده شو با هم بريم. اصلا کي گفته بايد عاشق بشي. عشق که بعد از ازدواج به وجود مياد. آخه مي دوني چيه؟ عشقاي قبل از ازدواج عشق نيست هوسه.
به تعبير قرآن و قول روانشناسا: انتخاب عاقـــــــــلانه، زندگي عـــــــــاشقانه.
علاقه هاي قبل از ازدواج :boosکه خودتون اسمشو گذاشتين عشق و عاشقي اگه (قبل از خوندن صيغه‏ي محرميت) به وجود بياد اونم بي دليل، خيلي راحتم از بين مي ره، راحت و بي دليل.
آقا رو باش مي گه: هر چي دلمو زير و رو مي کنم علاقه اي پيدا نمي کنم که بخوام زنم شه. ولي همه‏ي اون چيزايي رو که مي خواستم داره. اما دختر همسايمون که تريپشم به من نمي خوره و خيلي از اون چيزايي رو که معيارمه نداره نمي دونم با دلم چي کار کرده. وقتي مي بينمش تنم مي لرزه. (بيچاره اين آقازاده دينشو به يه دختر کوچه خيابوني فروخته) عشقايي که تو کوچه خيابون به وجود مياد تو همون کوچه خيابونم از بين مي ره . آخه اين بار تو کوچهه عاشق يکي ديگه مي شه و همين طور تا...
به قول حيف نون (باغ مظفر) گفتني: عشق که مثل جوراب نيست که هر وقت دلت خواست عوضش کني.
نمي دونم اصلا چرا ما بايد غصه‏ي تو رو بخوريم:/. غصه‏ي شعاراي جديدتو... يکي نيست به ما بگه بي خيالت شيم.ولي نمي دونم چرا دلمون راضي نمي شه بي خيالت شيم. مي گه شما که زندگيتون عشقولانس حيفه راهي رو که رفتين به ديگرون نگين. گناه مي کنين اگه نگين.




نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

9/9/1385 ::  9:0 عصر


خودمون (بر و بچ حوزه‏ي فاطميه...) غسل و کفنش کرديم. تا اون موقع اون نامه رو نديده بودم. مي خواستن اون نامهه رو بزارن تو کفنش... با همون حالت بغض از رفقا پرسيدم اين چيه؟ گفتن مگه يادت نيست...
آره يادمه...
خوش به حالت دختر عمو، خوش به حالت سيده زهرا... اما رسمش نبود. تنهايي... اونم بدون سيد علي ت... بي رفقات... تک و تنها مهمون مادر فاطمه(سلام الله عليها) شدن... خيلي ازت گله دارم. يهويي... بي خداحافظي... تو که بهم گفتي امام رضا(عليه السلام) شفام داد...مگه نگفتي آقا گفت دو ماه ديگه حالتو خوب خوب مي کنم. همين طورم شد... سيده چي کار کنم... صفحه کليدم خيس اشکام شده... مثل خون تو که همش کفنتو... اشکاي منم بند نمي ياد... دلم مي خواد داد بزنم بگم چرا فقط تو... فقط آقا به تو داد...
(اين قصه سر دراز دارد... نذار بي بهره بموني)
سيده زهرا... از بچه هاي خوب و امام زمانيمون بود. 18 سالشون بود که به عقد همسر بزرگوارشون سيد علي... در اومد و تقريبا 19سالشون بود که اين اتفاق براش افتاد و 20تا 21 سالش بود که...
روزاي سختي رو مي گذروند. دور از چشم همه. بدون اينکه هيشکي بدونه تو دل سيده زهرا چه خبره...
يه زندگي آروم ولي پر دغدغه اي رو شروع کرده بود.
با يه شهريه ي اندک و خرج دوا و درمون بسيار بالا... هنوز مسئله‏ي بيماريشو بروز نداده بود. يعني اگه هم مي گفت کسي باور نمي کرد‏ (آخه ظاهر با نشاط و قبراقي داشت)
يه روز که از خونه داشت مي اومد طرف حوزمون حتي پول کرايه ماشينشم نداشت. اين مسافت طولاني رو اومد. اونم با گله و درد دل با آقا... از قول خودش مي گم برات: آقا مگه خودت نگفتي هواي سربازامو دارم... نمي زارم کمبودي احساس کنن... اگه مشکلي داشتن خودم بهشون سر مي زنم و حل مي کنم... آقا اين که رسمش نيست نا سلامتي ما با هم فاميليم... نا سلامتي تو فرمانده و صاحب موني... نذار ديگرون بهمون طعنه بزنن بگن شما صاحب ندارين...
با اين وجود وقتي اومد حوزه اصلا غم تو چهرش نبود... انگار نه انگار که هيچي حتي ناهار ظهرشم رو نداره.
همين که رسيدم خونه زن صابخونمون يه سري مواد غذايي بهم داد
(فکر کردم بويي برده و مي خواد کمکمون کنه)
گفت اينا رو يه آقايي (با اين مشخصات...) آورد گفت بدم به شما.
باورم نمي شد. فقط اون موقع تونستم باور کنم که اون پاکت پر از پول و با يه امضاي سبز که با اسم خودشون بود رو ديدم.
حال سيده زهرا وخيمه
... تو مساجد و هيئتا بلند شده که واسه اين مريضه‏ي قلبي دعا کنيد. شوک عجيبي بهش وارد شده. بايد حتما عمل بشه.(جور شد و موقتا با باطري قلبشو زنده کردن)
اما بذار از لحظه‏ي هجوم رفقا و مردم به خونشون بگم. موادي از قبيل برنج و روغن و چاي و قند و... به چشم مي خوره و هر کس واسه تبرک يه مقداري بر مي داره... (ولي جالبش اين بود که هر چي کم مي کردي تمومي نداشت)
و اين داستان گذشت تا... خرداد ماه سال 83 آخرين باري بود که ديدمش. يعني يک ماه قبل از وفاتش... (اينو به مناسبت ولادت آقا امام رضا«عليه السلام» مي گم) مثل هميشه به من مي گفت: بچه پررو... بيا پيشم بشين مي خوام باهات حرف بزنم. گفتم زهرا ماشالله سر حال شدي (يه دفه خدايي نکرده فکر نکني من چشش کردم) گفت: آره، يه ماه پيش که خيلي حالم بد شد و اعزامم کردن مشهد... نمي دونم شايد خواب نبود. شايد واقعا مرده بودم... آقا امام رضا‏(ع) اومدن و بهم گفتن: تا دو ماه ديگه حالت خوب خوب مي شه... خيلي خوشحالم ديگه مي تونم بچه دار شم. حالا هم تا يه ماه ديگه راحت مي شم.
و چندي نگذشت درست يه ماه بعد از آخرين ديدارمون و دو ماه بعد از حرف آقا راحت راحت شد.
اما حيفم مياد که نوبت پيوندش يه ماه بعد از وفاتش بود. اونم به خرج و دستور آيت ا.. صافي گلپايگاني
«دامت برکاته»
اگه ميشه لطفا به يادشون و ياد تمام امواتمون يه حمد و سوره و اگه حالشو ندارين لا اقل يه صــــلوات



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

8/9/1385 ::  11:0 عصر


سلام
نمي دونم تسليت بگم يا تبريک ، خوب دو تاشو ميگم: اول تسليت به مناسبت رحلت ملکوتي آيت الله تبريزي(رضي الله عنه) و دوم تبريک به مناسبت ميلاد با سعادت کريمه‏ي اهلبيت حضرت معصومه(سلام الله عليها).
امروز دعوت شده بوديم دفتر توسعه، کلي رفيق پيدا کردم. گل دختراي حزب اللهي، ديگه ايمانه، ديگه بگم بلنج، فائزه و عاشقانه و ... (گل دختر اصلي رو هم که از قبل مي شناختم، بي انصاف خودش تنها همه‏ي عکسا رو گرفت)
جاتون خالي بود فقط چايي خورديم که اونم من نخوردم (اگه مي دونستم غير از اين چيزي نمي دن حتما مي خوردمش) خلاصه جمعمون جمع بود. سرکار خانوم صادقي (که نمي دونم چه سمتي توي موسسه کوثر ولايت دارن) برامون صحبت کردن. نکات جالبي رو پيرامون فضائل و مقامات حضرت (س) بيان فرمودن (دلت بسوزه،کلي بهره برديم)
گذشته از تموم اين حرفا بحثم رو سوال طيبه ست ( يکي از حزب اللهي ها) پرسيد: سن خانوم معصومه(س) برا ازدواج مناسب بود پس چرا ازدواج نکردن؟ در جوابش گفته شد: چون تو زمان خودشون کفوّي براشون نبود.
به نظرمنم همون طورکه اگه علي و فاطمه (عليهما السلام) هر کدومشون نبودن واسه اون يکي کفوّي پيدا نمي شد ، براي اين فاطمه هم بايد علي يي مي بود تا ازدواج مي کرد...مي دوني کفوّ هم يا همون هم کفوّ بودن چيه؟ همون نيمه‏ي گمشده يا دو تيکه‏ي سيب و از اين حرفا رو مي گن.
هم کفو بودن از نظر شان و مقام يکي بودنه. حتما مي دوني که منظورم از شان، پول يا تحصيلات بالا يا تريپ و قيافه نيست.
بايد دنبال يکي باشي که گروه خونيش بهت بخوره
(از اون نظر که بايد بخوره... از اين نظر منظورمه)
اينم بهت بگم قبل از اين که دنبال کسي بگردي، اول يه نيگاهي به سر و وضع خودت بنداز، ببين چيا کم داري و چيا زياد داري (ببين محاسنت بيشتره يا معايبت) حتما ادعات نشه که کماش(حسن) بايد زيادتر و زياداش(عيب) بايد کمتر از تو باشه. مثلا اون بايد نماز شب خون باشه و تو نماز شب نخون. يا اون بايد خوشگل و پولدار و تو...(يه چيزي مي گي يه چيزي مي شنويمااا... گر چه اگه گيرت بياد معرکست)
به هر حال يه چيزي تنت کن که اندازت باشه (نه گشاد باشه برات نه تنگ) يا اون کلاهي که قراره سرت بره اندازت باشه چون اگه گشاد باشه ممکنه باد ببرتش.(بازم به هر حال حواست باشه درخمره رو وارونه وا نکني...گر چه حرفم يه کم خيلي بي ربطه...اما از ما گفتن و از شما شنفتن)
به آقا مهدي مي گم: درسته 4 سال زودتر از من به دنيا اومدي، ولي مطمئنم گِلمونو با هم سرشتن... يا گلمون يکي بود و دو تاش کردن. يا دو تا بود و يکيش کردن.
يه چيز جالبم که يادم اومد
:(خانوم و آقاي خونه که يادتونه؟ اونا که همو نمي شناختن. ولي خانوم مي گه بعدها شبيه همون عکسي رو که داييم با شاگرداش بود، تو آلبوم آقا ديدم... دقيق شبيه همون عکسي که چندين ساله تو خونمون (خونه‏ي پدريم) بوده. از آقا پرسيدم اين عکس پيش تو چي کار مي کنه؟ با تعجب گفت: اين عکس سوم دبستانمه و اينم معلممه)
به هر حال روز خوبي بود. مخصوصا که فهميديم امروز متعلق به گلدختراس...



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

26/8/1385 ::  4:40 عصر


واي سلام. :4uدارم مي ميرم از خجالت... اين روزا خيلي سرمون شلوغه :chi?مهمون داريم سه چهار تا (کيا؟) يه چندتا از مهموناي خانوم فاطمه‏ي معصومه (س)،که اگه بي بي قبول کنن و لياقت ميزباني داشته باشيم در خدمتشونيم...(شما هم تشريف بيارين در خدمتيم)... اين قده فاصله گرفتيم از عشقولانه پاک قرارامونو يادمون رفته:khob?
دوستان مايل بودن بيشتر از معياراي انتخاب همسر بدونن... ما هم گفتيم واسه امروز بد نيست (تا مهمونامون از زيارت بر نگشتنه) اين خاطره‏ي با حالو براتون بگيم: (نقل خاطره از ريحانه خانومه)
نزديکاي اذون ظهر بود منو دوستم منتظر تاکسي بوديم. تاکسي... تاکسي در بست... دو مسيريم... چند مي برين؟... 2 تومن... 1500... (نمي دونم چه خبر بود؟ :ghash از قم تا تهرانم پولش اين قد نيست... همش 2 کيلومترم نبود)
جلوي پاي ما ايستاد... سالخورده بود... نگاش نکردم ولي به نظر خيلي معنوي مي اومد... آقا چقد مي گيرين؟... 500 تومن... آقا دو مسيريم... همون 500 تومن... تعجب کردم. ولي بدون هيچ واهمه اي سوار شديم. چشمم که به داشبورد ماشين خورد متوجه ذکر شمارش شدم. خيلي با احتياط رانندگي مي کرد بدون اينکه يه حق کوچولو هم از کسي ضايع بشه... تو اين چند دقيقه ثانيه اي لبهاش بدون ذکر نبود... و متوجه لرزش شونه هاش مي شدم... بي اختيار گريمون گرفت ... حس عجيبي داشتيم. دلمون نمي خواست زود برسيم خونه...(وقتي رسيدم خونه و قضيه رو واسه آقامون تعريف کردم... گفتن ما چند ساله از منبريامون راجع به اين راننده شنيديم ولي هنوز توفيق زيارتشونو نداشتيم)
ولي چيزي که برام جالب و گفتني بود، اون نوار بود... که مي گفتش: نکنه يه دفه به خاطر دنيامون ايمانمونو بفروشيم... نکنه زن و عيالمون باعث بشه دور بشيم از ايمانمون... از هدفمون... از خدا... منم مي خوام ادامه بدم: دو سه روز دنيا ارزش اينو نداره که آدم به خاطرش يه ارزشو از دست بده يه ارزشي که تو دو دنياشم بهمون ارزش مي ده... هر کيو مي خواي انتخاب کن... عاشق هر کي مي خواي شو... دلتو مي خواي به هرکي که دلت مي خواد اجاره بده... ولي هواست باشه به قول يک روحاني دلش اينقدر بزرگ باشه که خودتو به خاطر اينکه بري تو دلش کوچيک نکني... به خاطرش خداتو از دست ندي... هدفتو گم نکني و دل آقاتو به درد نياري... در يک کلمه نه تنها تو رو از خدات دور نکنه بلکه نزديکترتم کنه... اگه اين شرايطو داشت... اون موقع آستين بالا بزن... قبـــــــــوله...؟  



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

   [آرشيو شده ها]