ريحــــانه و مهدي - عشـــقولانــه
| خانه :: کل بازديدها :: :: بازديد امروز :: :: بازديد دیروز :: :: آرشیو :: دل نوشته [12] :: پيوندهاي روزانه:: :: درباره خودمان :: :: اوقات شرعي :: :: لوگوی وبلاگ :: :: دوستان ما :: :: لوگوي دوستان ما :: :: خوابم یا بیدار:: :: اشتراک در خبرنامه :: نام: ايميل: :: نوای وبلاگ ::
|
[آرشيو شده ها] 25/11/1385 :: 2:0 عصر سلام سن وسالي نداشتم،به قول خودمان خيلي بچه بودم،هر جا مي رفتم تعقيبم مي کرد،با وجودي که ازش مي ترسيدم خيلي به او علاقه داشتم. وآخر از آنچه مي ترسيدم بر سرم آمد.آري دريک روز پاييزي دل از من خواستگاري کرد.نمي دانم چرا... انگار کور و کر شده بودم.انگار کسي نبود بگويد انتخابت غلط است و راه را نشانم دهد.آخرش افتادم توي دام و حالا بود ، همه مي گفتند:راهت اشتباست که خيلي ديرشده بود .نه براي جدايي ،براي من که عاشقش شده بودم.نمي توانستم دوري اش را تحمل کنم واگر دير مي کرد خودم سراغش مي رفتم با وجودي که او رفتارش به ظاهر با من خوب بود. با وجودي که از نگاهش مي فهيدم يک روز طلاقم مي دهد که شايد آنروز خيلي دير باشد. آره ،فکر کنم تو هم بشناسيش ،نه فقط تو شايد خيلي هاي ديگه هم بشناسنش. خدا مي دونه چند تا رو فريب داده مثل من ولي خدا نکنه تو رو هم... درسته دنيا رو مي گم (آنان متاع ناچيز دنيوي را با متاع و کالاهاي سعادت اخروي مبادله نمي کنند وبهشت را به بهانه مي خواهند.و دنيا و پوچي هايش رابا بن هاي ذلت و خواري خريداري کرده اند و دين را در بازارهاي کاذب دنيايي در معرکه نهاده اند وچوب حراج بر آن زده اند.و اما اينان به دنيا رو کرده اند در حالي که به گمان خودشان دنيا به آنان رو مي کند ودر واقع دنيا به ظاهر رو کرده امّا به همگي پشت خواهد کرد.) بيچاره من دستم توي دست دنيا باهاش اين طرف و اون طرف ، هرجا که مي خواست مي رفتم.آبروم حتي پيش مردم هم رفت.همه منو باهاش ديدن.حالا هرچي ميخوام جداشم اون نمي ذاره .ميگه اينقدر بلا تکليف مي ذارمت تا موهات مثل دندونات سفيد بشه .((و بدبخت و شقي آن است که دنيا را نشناسدوبا او دوست و مونس گردد.پس با دنيا اخت مشو که به هنگام مرگت تو را رها مي سازد و قهقهه زنان مي گويد: خداوند به من فرمود: اي دنيا هر کس در تو به طاعت و بندگي من پرداخت او را به عزت رسان و هر کس تو را اطاعت و مرا معصيت کرد او را ذليلش کن. و آن هنگام ذلتت را تماشا مي کند ، نه عزتت را)) آه . بار خدايا به درگاهت روي ندامت بر زمين بنهاده ام . روي از من مگير و اين توان را به من ده که از دنيا جدا شوم و به عقد هميشگي ات يا حتي به عقد موقتت در آيم... پس با کسب اجازه از محضرت صيغه ي عقد را مي خوانم :«الهيّتک نفسي في المدّةالمعلومه علي المهر المعلوم» تو را به خــدايي خود در مي آورم تا مدتي معلوم(قيامت) وبا مهري معلوم(راه راست). تا که از جانب معشوق نباشد کششي کوشش عاشق بي چاره به جايي نرسد اگر مي خواهي حبّ دنيا را از دلت ريشه کن کني،بايد زير چشمي به دنياي فاني و پوچ بنگري.چرا که اگر عميق بنگري،در دام مي افتي، وآنگاه زرق و برق بازارهاي کاذب چشمت را مي ربايندو شيفته اش مي شوي.اما اگر کوتاه نظر کني جايگاهت را در بهشت برين خواهي يافت. پس مراقب باش دنيا بازي ات ندهد.چراکه اگر سرگرم شدي،باز مي ماني،مثال کودکي که دستش از دستان مادرش جدا گشته در حالي که مشغول به تماشاي زيبايي هاي بازار است.
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
25/10/1385 :: 3:0 عصر سلام توش موندم اين پسته رو بزارم يا نه...؟ خب ولش کن نمي زارم. فقط اومدم عيد و تبريک بگم همين...
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
2/10/1385 :: 1:0 عصر سلام. گر چه چند ساعت ازش گذشته ولي عيد آسموني تون مبارک
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
19/9/1385 :: 10:21 عصر بازم سلام. اين سلاممون با بقيهي سلامامون فرق فوکوله. اين سلام بوي تبليغات مي ده (سلاممون بي طمع نيست). بوي انتخابات و کانديداي اصلح
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
16/9/1385 :: 2:11 عصر سلام
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
9/9/1385 :: 9:0 عصر خودمون (بر و بچ حوزهي فاطميه...) غسل و کفنش کرديم. تا اون موقع اون نامه رو نديده بودم. مي خواستن اون نامهه رو بزارن تو کفنش... با همون حالت بغض از رفقا پرسيدم اين چيه؟ گفتن مگه يادت نيست...
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
8/9/1385 :: 11:0 عصر سلام
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي
26/8/1385 :: 4:40 عصر واي سلام.
نويسندگان : ريحــــانه و مهدي [آرشيو شده ها]
| |||||||||||||||||||||||