خاطرات - عشـــقولانــه

خاطرات - عشـــقولانــه


خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
29945

:: بازديد امروز :: 
37

:: بازديد دیروز :: 
42

:: آرشیو ::

دل نوشته [12]
اسرار ازدواج موفق [4]
خاطرات [2]

:: پيوندهاي روزانه::

:: درباره خودمان ::

خاطرات - عشـــقولانــه
ريحــــانه و مهدي[26]
يه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که مي خوايم از عشقولانه هاي زندگي براتون بگيم تا هر چه شيرين تر در کنار هم زندگي کنيد.

:: اوقات شرعي ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

خاطرات - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

عمره دانشجويي-2 واحد
آخوندها از مريخ نيامده اند!!
طوطي خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏اي از نسل سوم
فقـــــيه (يه وب ولايـــــــتي)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــي من
دل تنگي ‏هاي يک طلبه

:: لوگوي دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::

3/8/1385 ::  11:0 عصر


 روز عيدي رو رفته بوديم پيک نيک... جاتون سبز. خيلي خوش گذشت...
اول فکر مي کرديم زن و شوهرن ولي بعد فهميديم... دو تا دختر خانومو، سه تا آقا پسر... هر دفه دست يکي گردن اون يکي...(باورم نمي شد اونم تو يه شهر مقد...) ولش کن... همونا که نبودن... از اين موردا زياد بود...
بازم مي گم تو انتخاب دقت کنيم... رو يکي دست بزاريم که يه بار مصرف باشه و اولين کسي باشيم که جعبه رو وا مي کنيم... بعدم از تاريخ نگذشته باشه (انقضاشو مي گم) بعدم پاستوريزه و استريليزه باشه:sho حاليته...؟
باور کن انتخاب سخت نيست
... البته اگه چيزي به ملاکاي خدا اضافه نکني ... چيز سختي نخواسته...
به تعبير پيامبر (ص) «في حجر صالح » باشه. يعني دامنش پاک باشه، چرا که به فرموده ي ايشون: به درستي که نطفه ها انتقال پيدا مي کند.( به تعبير قرآن، زنان به منزله ي کشتزارهاي شما هستند) پس همون طور که يه زمين بايد مساعد و... باشه، زمين روح همسراتونم بايد پاک و مساعد باشه...
و ديگه سبزه ي مز بله نباشه (اگه رفته باشي لب رود و يا آبشار و... حتما ديدي اون ته تهاااا که آب کثيف جمع مي شه يه خزه هاي خوشگل سبز رنگي جمع شدن) يعني دختر زيبارويي که در خانواده هاي فاسد و دامان ناپاک رشد کرده...
خلاصه بگم: کسي باشه که بتونه دنيا و آخرتتو تضمين کنه... آرامش و پويايي و استحکام به خانوادت بده (لتسکنو اليها...)
بتونه کمکت کنه که از بلاي گناه دور بموني...  يه گلگفته ي ديگه از خانوم خونه يادم اومد که روز خواستگاري به آقاي خونه گفته بود: من کسي رو مي خوام که بتونه راهنمام باشه... که اگه سر چهار راه گير کردم بدونم بايد چي کار کنم... يا حد اقل اگه نمي تونه راهنمام باشه همراه و رفيق راهم باشه نه نيمه راه... گلگفتي خانوم خونه
 يه هديه ي ديگه از رسول اعظم(ص): مردان مؤمن هم شأن زنان با ايمانند.
ان شاءالله جلسه ي بعد راجع به معيارهاي ازدواج و اين که چه طور بفهميم طرفمون اين معيار هاي دروني رو داره يا نه بيشتر با هم گپ مي زنيم... خــــــــــــــوبه!؟ 



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

25/7/1385 ::  8:0 عصر


قرارمونو اگه يادتون باشه اين بودش که مي خواستيم، خاطره ي ازدواج آقاي خونه با خانوم خونه رو براتون بگيم...
در گذشته هاي نه چندان دور، در آن زمان هاي نه خيلي قديم،روزي روزگاري بود...
تا همين جا بسه، بقيه ش واسه بعد...( بابا تند نرو، حالا قهر نکن، شوخي کردم، محض حال گيري بود)
دو تا نيمه ي سيب، دو نيمه ي گمشده، دو تيکه ي يک قلب، آقا و خانوم خونه... هر کدوم تو يه شهر، زندگي مي کردند...(بهتره جدي شم) تا حالا همديگه رو نديده بودن... خانوم خونه اين شهر... و آقاي خونه اون شهر... هر کدوم اتفاقي برا خودش چلّه ي زيارت عاشورا گرفته بود...(جالب اينه که همزمان با هم) به اين نيت که بعد از چهل روز هر کيو پيشنهاد دادن قبول کنن...(اينم بگم چله گرفتنا بي تاثير نيست) سي و چند روز شد و هيچ خبري براي خانوم خونه و آقاي خونه نيــــــــــومد که نيومد... آقا رو از طرف بسيج به عنوان فرمانده برده بودن مناطق جنگي... و خانوم رو هم به عنوان فعال فرهنگي، واسه ساخت نمايشگاه،(رزمايش بزرگ ياوران مهدي«عج»... شهر...) اعزام کرده بودن... هر کدوم تو يه شهر جداگونه... دلا بسوزه، واسه اون لحظه اي که خانوم و آقاي خونه دل تو دلشون نمونده بود...(خدا! چهل روز داره تموم مي شه... واي اگه نياد) آقا يه شهيد گمنام گير آورده بود و التماسش مي کرد .خانوم خونم تو شهر خودش که مشغول ساخت نمايشگاه بود... و با اون شهيد گمنامي که خودش درست کرده بود، اينگونه مناجات مي نمود:( شهدا! ديگه خسته شدم،واي اگه نيـــــــــاد...دلمو نشکنيد) بزار يه نکته ي جالب رو برات بگم(آقاي خونه دقيق روز چهارشنبه، دي ماه... ساعت3 و چند دقيقه و چند ثانيه... با شهيد خودش درد دل مي کرد... خانوم خونه هم ،همون ساعتا  با شهيد خودش درد دل مي کرد...) گذشته از تموم شوخيا... به راستي که شهدا قاصدان صبا شدند و اين دو تکه ي قلب را با فرسخ ها راه به هم پيوند دادند... و به راستي که شهدا واسطه شدند...



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )