دل نوشته - عشـــقولانــه

دل نوشته - عشـــقولانــه


خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
29945

:: بازديد امروز :: 
37

:: بازديد دیروز :: 
42

:: آرشیو ::

دل نوشته [12]
اسرار ازدواج موفق [4]
خاطرات [2]

:: پيوندهاي روزانه::

:: درباره خودمان ::

دل نوشته - عشـــقولانــه
ريحــــانه و مهدي[26]
يه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که مي خوايم از عشقولانه هاي زندگي براتون بگيم تا هر چه شيرين تر در کنار هم زندگي کنيد.

:: اوقات شرعي ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

دل نوشته - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

عمره دانشجويي-2 واحد
آخوندها از مريخ نيامده اند!!
طوطي خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏اي از نسل سوم
فقـــــيه (يه وب ولايـــــــتي)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــي من
دل تنگي ‏هاي يک طلبه

:: لوگوي دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::

   1   2      >

20/8/1385 ::  1:0 عصر


سلام بر عشقولانه ها ... ما به قولمون عمل کرديم و قصد داريم راجع به توکل قبل و بعد ازدواج بگپيم...
توکل مي تونه به معناي وکيل گرفتن باشه. همون طور که آدما واسه بعضي مسائل اين دادگاهشون وکيل مي گيرن،خوبه واسه مسائل اون دادگاهشونم وکيل بگيرن... واسه اين يه مسئله هم که از نون شبم واجب تره، بهتر تره يه کسي باشه که وکالت اين امر مقدسو به عهده بگيره... حسبناالله ونعم الوکيل نعم المولي و نعم النصير... يعني خدا جون من همه ي امورمو دست تو مي دم. خوب يا بدش گردن خودت... منم مي خوام واسه اون دادگاهمم وکالت کني... هوامو داري اونجا هم مي دونم... آخه من بين همه وکلا تو رو خواستم... مي دونم کارتو خوب بلدي پس چرا غصه‏ي اينو بخورم که واي نکنه يه دف زبونم لال کارامو راست و ريست نکني... خدا جون مي گه: و من يتوکل علي الله فهو حسبه... بنده‏ي گلم عزيز دلم نمي خواد به دلت بد راه بدي، خدا جونت هواتو داره... طرفدار پر و پا قرصته... ديگه چي مي خواي بنده‏ي گلم. خودم که گفتم اگه به من اعتماد کني همين واست کافيه... باشه خدا جون ريش و قيچي دست خودت... يه جور واسم بدوز اين لباسو (ازدواج) که قدّ خود خودم باشه;). پس انتخابش با تو و ازدواجش با من اما خدا جون وقتي مي بينه تو خيلي باهاش پسر خاله شدي... مي گه حالا همچينم دلتو خوش نکن فکر نکن لقمه‏ي آماده مي دم دستت... خودتم بگرد انتخاب کن آخر سرم تاييدش با من... و وقتي مي بينه جنبشو نداري و هي خوتو عزيز مي کني، مي گه نه مثل اين که فايده نداره (بايد يه کمم بترسونمش)... بنده‏ي من! ايمان تو به من بايد مثل ترازو باشه... تو يه کفه اميدت (رجاء) تو اون يکي کفه هم ترس (خوف) باشه... يعني نه خيلي نا اميد باش که بترسي از اين که خدا جون يه دفه ضد حال بهت بزنه (دعاتو مستجاب نکنه) نه خيلي اميدوار باشي که مغرور بشي و دست رو دست بزاري به هواي خدا جون... (نه خيلي خوشبين که حقيقت رو با ديد خودت و اشتباه ببيني و نه خيلي بد بين که اصلا حقيقت رو نبيني)
در همين حد بدون که خدا جون گفته
: نکنه بندم از ترس فقر ازدواج نکنه... اگه مشکلش اينه بهش مي گم حلّه...
تازه خود ازدواجم به فرموده‏ي معصومين(عليهم السلام) روزي مي ياره... (از تو حرکت ازمن برکت)



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

16/8/1385 ::  11:0 عصر


بازم سلام:4u شرمنده يه خورده خيلي طول کشيد... باور کنين توش مونده بوديم از چي بگيم... آخه از يه طرف قول داده بوديم از مرگ عشقولانه بگيم... از يه طرف دوستان کامنت گذاشته بودن فعلا از زندگي عشقولانه بگين... از يه طرف ديگه هم يه دو تا دوست محترم مي خواستن بيشتر براشون از توکل قبل و بعد ازدواج بگيم (که از شون عذر مي خوايم و قول مي ديم بعد از اين بحث جواب بديم... ان شاءالله) آخه اول قول داديم و ديگه نمي خوايم بيشتر از اين دوستان به چشم يه زوج بد قول:no به ما نيگا کنن. اگه آمادگي شو داري شروع مي کنيم.... بسم الله...
                                                   « مــــــــــــــــــرگ عشــــــــــــــــقولانه »:naa

يه دوتا جوون يا بهتره بگم نوجوون
... تو شهر و ديار ما که فرسنگها راه با اين جا فاصله داره... از قضا عاشق هم مي شن و...دختر خانومي 16 ساله و آقا پسري 18 ساله با نام هاي... (اين داستانو واسه اين مي گيم که بفهميم عشق با ذلت عشق نيست و توکل و صلاح الهي بايد مد نظر باشه تو همه‏ي مسير بالاخص...) وقتي اين دو تا جوون برا رسيدن به عشق ( به معني کاذب) تلاش مي کنن و تلاششون بي نتيجه مي مونه... تصميم مي گيرين ... (نمي دونم چرا بعضيا قيامتو باور ندارن... فکر مي کنن...)با هم فرار مي کنن و مي رن به طرف امامزاده‏اي حوالي شهر و با طناب خودشونو دخيل مي کنن به ضريح و بعدشم خودکشي... ( ولي اينو بهش نمي گن مرگ عشقولانه... درسته؟) اين دو تا نو جوون کم‏ترين علاقه‏اي به هم نداشتن. يه جورايي داشتن سر هم‏ديگه و سر خودشونو کلاه مي‏ذاشتن. هيچ علاقه‏اي به هيچي ختم نمي شه. اين کمال خودخواهيه که به اسم عشق و علاقه آدم زندگي يه نفر ديگه رو تباه کنه. حالا خودش به جهنم! به نظر من اين فقط يه خودکشي نيست. يه قتل محسوب ميشه. هر کدومشون مسؤول مرگ اون يکيه. (اين نقد جالبم از گاراگاه امين)
آخه اين چه وضعيه...؟ هر کي خودشو ليلي مجنون جا مي زنه:boos... بابا با چه زبوني بگيم عشق اون دو تا بيچاره آبي بود (حالا تو هم هي گير بده مگه شمام استقلالين) اصلا مي باس خجالت بکشيم از اين که وصله‏ي عاشقي رو  به خودمون بچسپونيم... واااااااااااا چه حرفا يعني ما که خاطرشو مي خوايم عاشقش نيستيم...
با يه چندتا راهکار خودتو امتحان کن
(اگه مي خواي بدوني عاشقي): والا اگه بهت بگن به خاطرش يه روز روزه بگير به زور مي گيري (البته اون مال زمان نامزديه. بعده از دواج فاتحشو بخون... اين جور بهم نيگا نکن :loloخودمو نمي گم... واه دور از جونم) چه برسه بخواي يکي دو روز از گشنگي تلف شي.
بازم عاشقي...؟ بابا روتو برم تو ديگه کي هستي...؟ خداييش خودتو بذار جا مجنون... بيچاره تو چي مي کشيدي از زشتي ليلي... اما اي ول به داش مجنون... تو مو مي بيني و من پيچش مو       تو ابرو من اشــــــــارتهاي ابرو
مي دوني چه زماني عاشقي...؟ به قول ريحانه خانوم: داني که چرا پروانه را پروانه مي نامند؟ چون که بي پروا درون شعله‏ي آتش رود... ديگه خودت بگير منظورمو... حتي به خانوم خونم نمي گن عاشق (گر چه نديده آقاشو خواست) فکر نکن اگه رو درو ديوار يا تو کتاب دفترات اسمشو با چندتا شعر عاشقونه نوشتي يعني... والا ليلي مجنون يا شيرين فرهاد از اين قرطي بازيام بلد نبودن. ولي بهشون گفتن عاشــــــق
باز چي مي گي بچه پررو:kotak... با تو نيستم که... خودش مي دونه با کي ام...
يا بازم به قول خانوم خونه (که از خودشه):


گُل ز ريشــــــــه اش بوســــه ز گِل مي گيرد            گــــر گُـــل جـــدا ز گِـــل شـــــود مي ميرد
من در عجـــــبم گُـــل چرا يار گِـــل اســــــت             يک پست و يکي رفيع،که اين کار دل است 


 مي خوام بگم که عشق و هوس به قول جناب مدير 2 مقولن... يه دفه خدايي نکرده زبونم لال اشتباه نگيريشاااااااااا
درسته نمي توني عاشق باشي ولي اگه به انتخاب و هدفت رنگ خدايي دادي شايد تو رم تو دسته‏ي عشاق نوشتن...(البته به اين ديگه خوشبين باش)
اما در آخر: من و آق مهدي مي گيم: عشق رنگ خداست. چون قشنگ ترين رنگ همون رنگ خداييه...(صِبْغَةََ اللهِ وَمَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً) تو مي گي چي؟... چرا اينو مي گي؟...


:h


نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

12/8/1385 ::  10:0 عصر


کامنت شماره‏ي 3: بازم سلام:4u سلام و صد سلام... اگه دوستان خاطرشون باشه با هم يه قرار مدارايي داشتيم. قرار بر اين بوده که نظرات عزيزان رو بررسي کنيم (گر چه انگار شما يادتون رفته که قرار بود جوابا رو با کمک هم بديم ) يه دوستي کامنتش اين بودکه: بدون توکل به خدا راه انتخاب همسر بدون هيچ شکي به بي راهه مي ره ...
بهشون تبريک مي گيم به خاطر حسن نيتشون به خدا...
 (ان شاءالله که خدا ما رو از متوکلين درگاهش قرار بده «با ضميمه ي يه صــــــــلوات»)
اگه بازم يادتون باشه (اگه يادتونم نيست برين پستاي قبلي رو بخونين) برا بحث توکل مثال انتخاب رشته رو زديم و خرج و سختيايي که تو اون راه متحمل مي شيم...:?
حالا بشنويم صحبتاي ريحانه خانوم رو: والاّ نمي دونم چي بگم... همينو بدونيم که وقتي خدا خودش مي گه من متوکلين رو دوست دارم (توکل در هر زمينه اي... مثل همين ازدواج) بعيد مي دونم زبونم لال بخواد کلک بزنه...
مگه مي شه وقتي منو دوست داره (من متوکل) حالمو بگيره. مثلا اونيو که نمي خوام نصيبم کنه... (حالا اگه ديدي اونيو که مي خواي بهت نداد دليل خاص خودشو داره... که اگه عمري باشه راجبش گپ مي زنيم)
توکل مثل يه چراغ مي مونه که مي شه باهاش واقعيات رو ديد... چيزي رو ديد که بقيه نمي تونن ببينن (ولي بايد از سنگ ريزه ها شروع کني،البته اگه مي خواي کوه مانع ديدن حقيقتو از ميون برداري...)
اما يه چيزيو يادت نره
: لازمه‏ي حرکت تو مسير توکل به چشم زدن عينک خوشبينيه :akhey اما وااااااااااي امون از اون لحظه اي که عينکت رو در بياري و يا به جاش عينک بدبيني بزني (خدا نياره اون روزو:cry)
آخه بيچاره (ببخشين معذرت مي خوام... با تو نبودم که...) اگه عينک بد بيني بزني يکي نصيبت مي شه مثل اين:tars
(مي بيني چقده خوشکله! ) مي گيري منظورمو...؟ ظاهرش قشنگ تره تا باطنش...
منتظر پست بعديمون که مــــــــــرگ عشقولانه س باشين



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

9/8/1385 ::  1:0 عصر


سلام رفقا بازم خورديم به جاده خاکي... معذرت حالاااااااااااا  مي خوام فقط چند کلوم راجع به هويت عشقولانه بگم و بس... از روزي که عشقولانه پا به عرصه‏ي وجود نهاد ، همه، نه همه،خيليا هي مي پرسن: دانشجويي يا طلبه...؟ مجردي يا متاهل...؟ 19 سالته يا 23 ...؟ و،و،و...
روزاي اول تولد، ماه رمضون بود و آقا مهدي هم که حسابي سرش شلوغ بود... گفتم حالا که آقا کمي در دسترس تر شدن، عشقولانه رو عشقولانه ترش کنيم...(و اولين وبلاگ خانوادگي - طلبگي رو تاسيس کنيم)
راستي اصلا تو آقا مهدي رو مي شناسيش(شريک زندگيمو مي گم)...؟ حاج آقا لطف مي کنين خودتونو معرفي کنين...؟ به نام عشق حقيقي. من مهدي... هستم. 23 سالمه. اگه خدا و آقام قبول کنه غلامشونم...
حاج آقا ديگه حرفي واسه گفتن ندارين؟ از دوستان مي خوام با راهنمايي و کمکشون، ما رو در عشقولانه تر کردن هر چه بيشتر زندگي‏ها ياري کنن... فعلا همين...



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

7/8/1385 ::  6:0 عصر


سلام تا يادم نرفته به اون دوستايي که هي مي پرسن چرا بايد ازدواج کنيم... صبح به خير بگم و بگم زحمت بکشين و آرشيو رو نيگا کنين  بازم تا يادم نرفته بگم، قرار قبليمون يادم رفته و با خودم قرار گذاشتم يکي دو بارم کامنتاي قشنگ شما رو مورد بحث قرار بدم... پس خواهش مي کنم تا مي تونين نظر بدين  (نه باور کنين منظورم اين نبود که کشته مرده ي نظرم... ولي کشته مرده ي حرفاي قشنگ و گل گفته هاتونم)
اينم گلچيني از نظرات دوستان: (که به ترتيب گذاشتمشون)
1.انتخاب خيلي سخته خيلي ... آدم بايد همون اول راه رو کنه به خدا و بگه: انت وکيلي ... بگرد و هر کي رو که ديدي نيمه گمشده منه پيدا کن...

2.البته امروزه انتخاب همسر زياد مطرح نيست چون جوونا فرصتي براي ازدواج ندارن.

3.ان شاء الله خدا زمينه اين امر الهي رو اون طوري که خودش صلاح مي دونه مهيا کنه...چون بدون توکل به خدا راه انتخاب همسر بدون هيچ شکي به بي راهه مي ره ...


4.معمولا زندگي انسان ها در سايه انتخاب هاشونه و يه انتخاب مي تونه يک عمر زنگي آدم رو دگرگون کنه. مخصوصا اگه اون انتخاب انتخاب همسر و شريک زندگي باشه. مسئله بيشتر اينجاس که گاهي آدما اول عاشق ميشن بعد ملاکها و ارزش هاشونو با معشوقشون سبک و سنگين مي کنن. غافل از اين که اول بايد عاقلانه انتخاب کنن بعد عاشق بشن...

5.بايد حساب هوس رو هم از عشق حقيقي جدا کرد(اين صحبت زيبا از جناب مديره که خيلي جاي بحث داره)


6.سن ازدواج که بالا ميره ترس از مسئوليت ، ترس از انتخاب نادرست و هزار تا ترس ديگه نمايان ميشه و اين باعث ميشه سن ازدواج باز هم بالا بره و اين ماجرا همچنان ادامه داره.... تو تهران پسره 33 سالشه ميگه هنوز فرصت هستبهت زده‏امهمين جور داره بالا ميره... و اما زيبايي صورت وقتي ارزش داره که با زيبايي سيرت همراه باشه... 


7.اي کاش همه مي فهميدن که خدا بزرگه و بايد تو زندگي يه کم اميد داشته باشن و توکلشون به اون باشه و اينقدر به اين پول و اقتصاد گير ندن...  


8.ميگن وقتي خواستي به يکي دل ببندي، به اوني دل ببند که دلش اون قدر بزرگ باشه که وقتي خواستي خودتو، تو دلش جا کني مجبور نشي خودتو کوچيک کني...


9. اي کاش مردا هم قدر خانم خصوصيشون رو مي دونستن. کم پيدا ميشن مردايي که بدونن خانومشون با همين حفظ حجاب چه لطفي در حق زندگيشون ميکنه و کمتر پيدا ميشن مردايي که به اين خاطر از خانومشون تشکر کنن...


10.من اهل شعار نيستم، زيبايي خيلي مهمه، اما از ايمان مهم تر نيست...


11.مقوله ازدواج ديگه داره تبديل ميشه به معضل. خيلي جاي بحث داره. اما امروزه بيشتر مشکلات بهونه است . مو ضوع غلبه ي خوي حيواني بر انسانيته . طمع، شهوت، تنوع طلبي، دنيا را همه چيز ديدن . حرف مردم، عرف، هزينه و تجمل و غيره ... (اين حرفاي زيبا هم از حاج آقا انجوي نژاده که فکر مي کنم اينم خيلي جاي بحث داره) 


خانمي مي خواستم بگم برا اينکه مطالبت احتياج به فکر وتامل داره اينقدر تند تند آپ نکن تا هم وقت کنيم بيايم ببينيم هم بتونيم  در مورد مطالبت فکر کنيم. (اون موقع نگين چرا چند روزه آپ نمي کني... دوستان مانع پيشرفت ما شدن)


نظرات دوستانو خوندي؟ واقعا گلگفتــــن... 
کامنت شماره‏ي 1 : نمي دونم تا حالا پشت کنکوري بودي يا نه...؟ من که نبودم... اگه بوده باشي حتما برات پيش اومده که واسه انتخاب رشته و اولويت بندي بري سراغ يکي که کارش توپّه... سراغ هر کسي هم نرفتي و به هر کي ام رو نزدي...
تازه شايد کلي وقت گذاشتي تا مهندس فلاني يا استاد بهماني رو پيدا کردي...درست مي گم يا نه؟
خدائيش اين کنکور و دانشگاه مهمتره يا اون کنکور و دانشگاه...؟
اين مال سه چهار ساله و اون مال يه عمره (گذشته از اين که مال اون يکي دنيامونم هست) چقدر تو پول مي دي به متخصص انتخاب رشتت...؟ (حالا گذشته از اين که شايدم قبول نشي) اما يه متخصص سراغ دارم که محال غير اون چيزي که بخواي بهت بده... تازه بيشتر نده کمتر نمي ده... برات جوري رشتتو انتخاب مي کنه که تا عمر داري تو کف اون انتخاب مي موني... 
ببين چقده ارزش پيدا مي کنه اون انتخاب، انتخاب يه متخصص يکي که تو تموم ثانيه هاي زندگيت هواتو داره و خودشم دليل انتخابشو مي دونه... يه مثل معروف هست که مي گن قسمت مثل سيبايي مي مونه که قاچ کرده بندازيش تو، يه گردونه... بعد هر چي اين گردونه هم بچرخه بازم اون دو تيکه سيب هم شکل که (در اصل يه سيب کامل بودن) به هم مي رسن و دوباره يکي مي شن...و بقيه‏ي سيبا هم به همين ترتيب... (مي خوام بگم روزها و ماهها و سال‏هاي سال هم بگذره... اين قدر شب و روز مي چرخه تا تو به سهمت برسي... حالا دير يا زود) 
اسم سيب اومد، منو ياد  اون جووني انداخت (حتما شنيدين... مي خوام اجمالي بگم) که دنبال صاحب ا ون باغي بود،که ناخودآگاه سيب درختشو خورده... و هر کاري کرد صاحبه راضي نشد... و گفت به اين شرط راضي مي شم که با دخترم که کور و کر و لال و فلج و کچل و... ازدواج کني... و اون جوون با وجودي که از آيندش خبري نداشت به خاطر رضاي خدا و غلبه بر هواي نفسانيش به اون ازدواج تن داد... ولي شب ازدواجش وقتي چشم باز کرد چشمش تو چشم يه دختر زيبارو افتاد... و ثمره ي ازدواجشون شد مقدس اردبيلي «دامت برکاة»
ببين اين داستان شايد بشه مصداق « وَعَسَي اَنْ تُکْرُهُ وهُوَخَيْرٌلَّکُم وعَسَي اَنْ تُحِبُّوهُ وهُوشَرٌّ لَّکُم»
و يه اشاره اي هم به حرف جناب مدير داره (که عشق و هوس دو مقولن)
بعدم يه چيزم از من تو دفتر خاطرات دلت بنويس: « اي کاش راه و هدف معلوم، راهبر نيز معلوم، تا معادله‏ي2 مجهولي در سرشت آدم ها پديد نمي آمد...»
جواب بقيه‏ي سوال‏ها رو بزار واسه بعد...


نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

1/8/1385 ::  1:0 عصر


هرکي تو يه چي گيره! يکي دنبال عشق مي گرده يکي پيداش کرده(عاشق شده) و نمي دونه چه جور بندازش تو تور... يکي خيلي سخت مي گيره، مي خواد حتما طرف کارخونه اي باشه... نگرفتي منظورمو؟ نمي گم کارخونه دار باشه، مي گم بايد سفارش بده براش بسازن...چي مي دونم هم مي خواد خوشگل باشه،هم تحصيل کرده، هم يکي يه دونه، هم مايه دار، هم باباش سکته ي سومشو زده باشه و هم... ديگه همين کارا رو مي کنن که سن ازدواج مي ره بالا... يه هديه ي ديگه...رسول اعظم(ص) مي فرمايند:
اي مردم! جبرئيل، از سوي خداوند بر من پيام آورده که دوشيزگان همانند ميوه هاي روي درختند. اگر زماني که وقت چيدن آنهاست، چيده نشوند،آفتاب آنها را فاسد و بادها آنها را پراکنده مي کند. (اين حديث هم کليه، يعني شامل آقايون هم مي شه)
بعضي هام مي گن توي تور انداختيم ولي پولشو نداريم... بابا بي خيال پولش،خدا خودش گفته بامن...خودش وظيفه مي دونه که برسونه (بر خودش واجب دونسته) پس تو چرا ديگه غصه شو مي خوري... اگه چيز محالي بود خودش غصه شو مي خورد...تازه پيامبر به اينايي که از ترس نداري ازدواج نمي کنن فرمودن که، اينا سوء ظن نسبت به خدا دارن...(مي دوني که سوء ظن هم گناهه؟) پس چته ديگه؟ لابد آمادگي شو نداري؟ چطور آمادگي واسه گناه کردنو داري؟ بازم نگرفتي که...آره گناه مجردا بيشتره... من نمي گم پيامبر(ص) مي گه. فرمودند که: بيشتر اهل جهنم مجردها هستند... خب حالا چي ميگي ديگه؟! تو دنيا شم آمار بگيري معلوم مي شه
حالابگــــــــــــــــــــذريم... يه چيزيو مي خواستم بگم... آهااااااااااا خاطره ي ازدواج خانوم خونه با آقاي خونه رو واستون تعريف کردم... نمي دونم حالشو داري يا نه؟... (اون پايين مايينا نوشتمش بد نيست بخونيش)...
اون روز،خانوم خونه به آقاي خونه يه انار نشون داد. گفت مي بيني آقاي خونه چقده اين انار قرمز و آب داره ...! نزديک بود رو اناره دعواشون بشه... اما وقتي باز کردن، ديدن کرمويه... حالشون به هم خورد... بعد خانوم خونه يه چيز قشنگي گفت.گفتش: انتخاب همسر نبايد مثل اين انار باشه. ظاهري خوشرنگ و بو، اما دروني...



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

1/8/1385 ::  3:0 صبح


راستش امروز که داشتم دنبال ناگفته واسه وبلاگم مي گشتم... هر چي اين ذهنو ورق زدم نفهميدم اين بار چيو بگم
به خاطر همين گفتم بيام کامنتا رو چک کنم، ببينم دوستان چي ميل دارن معمولا همه تو انتخاب گيرن...هر کي يه سليقه اي داره... يکي قرمزه، يکي آبيه... ولي خوبه سليقه ها، هم يه نقطه ي مشترک توشون باشه... يعني نقطه ي اشتراک همشون خـــــــــدا باشه (انتخاب خدايي و برا خود خدا باشه)
خيليا زيبايي رو ملاک مي دونن، خوب بدونن.... ولي چيزاي مهم ترم ملاک بدونن... مثلا زيبايي که عمومي باشه بدرده ننه ي نداشتم مي خورهبعضيا رو مي گم ديگه که عقلشون به چشمشونه... فکر مي کنن هر کي مالونده قشنگه... ولي شيطونه مي گه بندازيش تو يه حوض... اگه سر بيرون اورد تونستي بشناسيش... 
بعضيا انگار بدشون مي ياد خانومشون خصوصي باشه... يه چيزي الان يادم افتاد، اجازه بده بگمش
يکي از اساتيد مي گفتن يه روز گرم تابستوني با خانومم تو خيابون منتظر تاکسي بوديم... خيلي منتظر وايساديم تا بالاخره يه ماشين وايساد که تريپ مخالف ما بود (خانومشم صندلي جلو نشسته و شونصد کيلو ماليده بود ) خانوم منم خيلي حجاب داشتن... يه دفه راننده پرسيد حاج آقا خيلي هوا گرم و از اين حرفا... بعدش گفت بيچاره خانومتون تو اين گرما... منم فهميدم با غرض ما رو سوار کرده... با وجودي که غيرتمم جوش اومده بود هيچي نگفتم... يه ذره که رفتيم جلوتر يه ماشيني رو بهش نشون دادم که روشو پوشونده بودن... بهش گفتم نمي دوني چرا اين ماشينو پوشوندن؟ مگه چه فرقي با ماشين شما داره؟ با تمسخر گفت: معلومه ديگه ماشين من عموميه... منم گفتم خانوم منم خصوصيه....  
خوب منم منکر زيبايي نيستم ولي هر زيبايي که زيبا نيست...
يه هديه... امام علي(عليه السلام) فرمودن: زکات زيبايي پاکدامني است.



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

27/7/1385 ::  3:0 صبح


يادم رفته بود مطلب قبل رو کامل کنم يکي از گل گفته هاي خانوم خونه رو جا گذاشتم...مي گفتش:من تا وقتي که جواب مثبت به آقاي خونه نداده بودم، ايشونو نديده بودم... در واقع اول جواب دادم، بعدش ديدمشون... آخه نذر کرده بودم با چشم ظاهر ايشونو نپسندم، مي خواستم دل کار خودشو بکنه...يه چيز جالب تر که خانوم خونه گفتن، اين بود:(من ايشونو قبل از اين که ببينم تو خواب ديده بودم،(ولي فکر نمي کردم خوابم صحت پيدا کنه) با اون لباس نوک مدادي، توي گلزار شهداي... و اولين بار که ديدمشون جا خوردم. آخه همون لباسه تنشون بود و توي گلزار شهدا)
من چي دارم بگم، تو چي داري بگي؟... بعضي وقتا توش مي مونم، از قانع بودن بعضيا و از بي انصافي بعضياي ديگه...
ببين چقده نيتا مهمّن، که روز قيامتم با اون محشور مي شيم... اينو از روي سنگ قبر يه شهيد نوشتم، بد نيست بخونيش، حتما به دردت مي خوره:


گــــر در طلب گوهـــــــــر کاني، کاني               گر زنده ي بوي وصــــــــل جاني، جاني
في الجمله حديث مطلق از من بشنو                هــــر چــــيز که در جســــتن آني، آني


مي خواد بگه ارزش تو به اندازه ي اون چيزيه که دنبالشي... مي خواد هر چي باشه. خدا، پول، مقام، زيبايي، دنيا...
پس خدا هم، خدايي نکرده به همون چيزي که دنبالشي واگذارت مي کنه...در اين باره هم امام صادق(عليه السلام) مي فرمان:اگر مردي با زني به خاطر جمال يا مالش ازدواج کند، به همين امر واگذار مي گردد. ولي اگر براي دينداري بودن با او ازدواج کند، خداوند مال و جمال را نيز نصيبش مي گرداند. (تو که شک نداري...)
امروز استاد رو کلاس پرسيد: زيبايي چقدر تو ازدواج نقش داره؟ وشما اونو جزء کدوم معيار قرار مي دين؟(اصلي يا فرعي)
هر کي يکي چي گفت. منم گفتم: به نظر من هيشکي تو اين دنيا نيست که زيبا نباشه. همه خوشگلن، ولي بعضيا خرابش ميکنن يعني سوء استفاده مي کنن... يکيو مي بينيم که زيبايي خاصي نداره ولي اين قده تو دل برويه... يکي ام مي بينيم اينقده قشنگه ولي اصلا تو دل نمي ره... و فکر مي کنم چيزي جزء ايمان نباشه که زيبايي درون رو به بيرون باز تاب بده ... و چيزي ام جزء گناه نباشه که چهره ي واقعي آدمو رو کنه مي گن بعضيا که مي افتن تو دايره ي شهوت مردا (هست مث آهن ربا که آهنو جذب مي کنه) از زيبايي شون گرفته مي شه. چون با يه نگاه يکيو به گناه انداخته... بعد دوباره ادامه دادم: برا هر دلي يه نگار پيدا مي شه... ولي من زيبايي رو جزء ملاک فرعي قرار مي دم، تو چـــــــــــــــــــــي؟!



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

26/7/1385 ::  3:41 صبح


بازم سلام... بابا داد همه در اومده چرا سن ازدواج رفته بالا ... منم تو چراش موندم... چم دونم، مي ترسم بگم به اين باباها بر بخورهراسته، ديگه طرف توقعش بالايه... افاده ها طبق طبق... مي خواد مثل دختر عمو گلنارش طرفش آق مهندس باشه و فرم بيني ش سر بالا (مثل بيني عمليا) باشه... يا مي خواد مثل پسر خاله رامينش همسر آيـندش يک موجود فضايي (کاملا کلاسيک،جينگولک،فيس فيسو ) باشه... مي خواد حتما سه دور رفته باشه زير تيغ جراحي... واسه بيني و لب و لوچه و...(اما نه يه دفع کسي بفهمه ها) حالا چته اخم مي کني با تو نيستم که.........
حالا که فکرشو مي کنم، مي بينم خانوم خونه خيلي انتخابش خدايي بود...آخه مي گفت: يکي دو جلسه ي اول که با آقاي خونه فقط تلفني حرف زده بودم... آقا پرسيده بودن چقده زيبايي برات ملاکه؟ گفتم در حدي که تو اين شعرم نوشتم:


صورتت زيباي اش در سيرت اســت                 برترين گوهــــر برايت غيـــــــرت است
ابروانت نــــزد من اين دم نکوســـت                 در اشــــــارتها و امـــــر و نهي دوست
ديــــــدگانت آن زمان شيــــــــوا بود                 کــــــز براي خالقــــــــــــــت زيــــبا بود
چشم هاي خيس و محروم از گناه                 دلربا چشـــــــمي است در عصر سياه
بيني ات آنگه بگويم خوشگل است                 آن زمــــــــان که بوي مولا در دل است
باشـــــد اين لبهاي تو گلگون دمي                  کز گنـــــــاه و شائـــــــــــبه در ماتمي
زردي چهره نشـــان بر پاکي است                  نور سيما هست و بر دل حاکي است
آخــــر مطلب بــــــــــــگويم يار من:                  چون تو ايني هســــــتي آن دلدار من


 


نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

22/7/1385 ::  7:0 عصر


اون روز راجع به اين که آيا بايد ازدواج کرد؟ با هم صحبت کرديم. تا حدي تونستيم جواب و پيدا کنيم.(اميد وارم قانعتون کرده باشه)... اما بحثمون نيمه کاره موند.قرار شد بيشتر راجع به اون لباس (لباس ازدواج و مي گم) گپ بزنيم.تا اونجا رفتيم،که اين لباس عيب رو مي پوشونه. هم عيب ظاهر رو، هم عيب باطن رو...اما دوستي برام نظر گذاشته که:(من که دوست ندارم هرجور لباسي بپوشم ،مي خوام لباسي بپوشم که بهم بياد و به دلم بشينه)منم به اين دوست محترم مي گم: اصلا بايد اين لباس بهمون بياد،بايد اندازمون باشه و به دلمون بشينه. ولي نبايد گول ظاهر لباسو خورد.و بايد جنسش خوب و بهمون شخصيت بده...(ان شاء الله راجع به انتخاب مورد مناسب بازم اختلاط مي کنيم)
راست مي گماااااااا، اين لباس نمي زاره گناه کنيم. يعني اصلا فرصتي واسه گناه بهمون نمي ده.خودت بگو وقتي هوش و حواس به يکي باشه وقت فکر کردن به گناه رو داري؟چه برسه به خود گناه...
بذار بهت بگم چقده اين لباس خوبه... تو بگو بده آدم تو همه جور موقع يه تکيه گاه داشته باشه و بهش تکيه کنه؟
بده يکي باشه تموم نيازاتو برآورده کنه و تموم ناگفته هاي دلتو بفهمه؟ کسي که تموم غصه هاتو از نيگات مي خونه و بعدم با يه نگاه عشـــــــــقولانه کاري کنه که غم و غصه اي برات نمونه؟
پس تو هم عاشـــــــــق شو(البته اگه تا حالا عاشق نشدي!) عاشق يکي که ارزش عاشق شدن رو داره و بتوني بهش برسي...(از راه خودش... راه شرع) بگـــــــــــــــــردي پيدا مي شه...



بحثو عوض نکنيم.اين لباس معجزه ميکنه.هوش و حواسايي که هميشه پرتن بوسيله ي اون جمع ميشه.
يعني به هيشکي تو اين عالم جز طرف فکر نمي کني و بهتر بگم هيشکي رو غير از اون نمي بيني. چپ مي ري راست مي ياي همش ميشه روي ماه... ( امون از دست عاشقي). حواس برا آدم نمي زاره... زيادي رفتم.
اين لباس(ازدواج) بهت شخصيت مي ده. باعث مي شه همه رو حرفت حساب کنن. بده برا خودت کسي بشي؟
ديگه شخصيتت بهت اجازه نمي ده دنبال هر کي هر چي بري. جالبه که به همه ي کارات رنگ و بو مي ده.
حتي نماز بخوني 70...80 برابر ميشه ثوابش. اوووووووووووه عجب بانکيه ها...اين همه سود برا... 
ميدوني چرا ثواب نماز و زياد ميکنه؟ مگه خدا نگفته:«إِنَّ الصَّلَوةَ تَنهَْى‏ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنکَرِ » اون نمازي آدم رو از گناه باز ميداره که نرمش و ورزش نباشه. نمازي که حضور قلب و حواس جمعي توش باشه...
مي خواي بگي چه ربطي داره؟ اگه بذاري ربطشم ميگم...
اين لباس رو چشما هم کار ميکنه. اينقده قشنگه که نمي زاره به حرام نگاه کني. خوب حالا ربطشو فهميدي... با اين کار ميخواي رو نمازت اثر نذاره؟ ... حرامي نميبيني که تو نماز يادش کني. ( اينو که ميدوني همه ي معماها و معادله هامون تو نماز حل مي شه)


ز دست ديده و دل هر دو فرياد ******** که هر چه ديده بيند دل کند ياد


واقعا نمازي که فکر توش منحرف نشه اون نماز اثر خودشو مي زاره. بعد اون موقعست که معني « أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئنِ‏ُّ الْقُلُوب» رو مي فهمي. اون موقعست که مي شي مصداقش و آرامش و شيرينيش رو احساس ميکني... حالا ديدي که خيلي خوبه!



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )

   1   2      >