♥به ياد سيده زهرا... - عشـــقولانــه

♥به ياد سيده زهرا... - عشـــقولانــه


خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
29945

:: بازديد امروز :: 
37

:: بازديد دیروز :: 
42

:: آرشیو ::

دل نوشته [12]
اسرار ازدواج موفق [4]
خاطرات [2]

:: پيوندهاي روزانه::

:: درباره خودمان ::

♥به ياد سيده زهرا... - عشـــقولانــه
ريحــــانه و مهدي[26]
يه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که مي خوايم از عشقولانه هاي زندگي براتون بگيم تا هر چه شيرين تر در کنار هم زندگي کنيد.

:: اوقات شرعي ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

♥به ياد سيده زهرا... - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

عمره دانشجويي-2 واحد
آخوندها از مريخ نيامده اند!!
طوطي خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏اي از نسل سوم
فقـــــيه (يه وب ولايـــــــتي)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــي من
دل تنگي ‏هاي يک طلبه

:: لوگوي دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::

9/9/1385 ::  9:0 عصر


خودمون (بر و بچ حوزه‏ي فاطميه...) غسل و کفنش کرديم. تا اون موقع اون نامه رو نديده بودم. مي خواستن اون نامهه رو بزارن تو کفنش... با همون حالت بغض از رفقا پرسيدم اين چيه؟ گفتن مگه يادت نيست...
آره يادمه...
خوش به حالت دختر عمو، خوش به حالت سيده زهرا... اما رسمش نبود. تنهايي... اونم بدون سيد علي ت... بي رفقات... تک و تنها مهمون مادر فاطمه(سلام الله عليها) شدن... خيلي ازت گله دارم. يهويي... بي خداحافظي... تو که بهم گفتي امام رضا(عليه السلام) شفام داد...مگه نگفتي آقا گفت دو ماه ديگه حالتو خوب خوب مي کنم. همين طورم شد... سيده چي کار کنم... صفحه کليدم خيس اشکام شده... مثل خون تو که همش کفنتو... اشکاي منم بند نمي ياد... دلم مي خواد داد بزنم بگم چرا فقط تو... فقط آقا به تو داد...
(اين قصه سر دراز دارد... نذار بي بهره بموني)
سيده زهرا... از بچه هاي خوب و امام زمانيمون بود. 18 سالشون بود که به عقد همسر بزرگوارشون سيد علي... در اومد و تقريبا 19سالشون بود که اين اتفاق براش افتاد و 20تا 21 سالش بود که...
روزاي سختي رو مي گذروند. دور از چشم همه. بدون اينکه هيشکي بدونه تو دل سيده زهرا چه خبره...
يه زندگي آروم ولي پر دغدغه اي رو شروع کرده بود.
با يه شهريه ي اندک و خرج دوا و درمون بسيار بالا... هنوز مسئله‏ي بيماريشو بروز نداده بود. يعني اگه هم مي گفت کسي باور نمي کرد‏ (آخه ظاهر با نشاط و قبراقي داشت)
يه روز که از خونه داشت مي اومد طرف حوزمون حتي پول کرايه ماشينشم نداشت. اين مسافت طولاني رو اومد. اونم با گله و درد دل با آقا... از قول خودش مي گم برات: آقا مگه خودت نگفتي هواي سربازامو دارم... نمي زارم کمبودي احساس کنن... اگه مشکلي داشتن خودم بهشون سر مي زنم و حل مي کنم... آقا اين که رسمش نيست نا سلامتي ما با هم فاميليم... نا سلامتي تو فرمانده و صاحب موني... نذار ديگرون بهمون طعنه بزنن بگن شما صاحب ندارين...
با اين وجود وقتي اومد حوزه اصلا غم تو چهرش نبود... انگار نه انگار که هيچي حتي ناهار ظهرشم رو نداره.
همين که رسيدم خونه زن صابخونمون يه سري مواد غذايي بهم داد
(فکر کردم بويي برده و مي خواد کمکمون کنه)
گفت اينا رو يه آقايي (با اين مشخصات...) آورد گفت بدم به شما.
باورم نمي شد. فقط اون موقع تونستم باور کنم که اون پاکت پر از پول و با يه امضاي سبز که با اسم خودشون بود رو ديدم.
حال سيده زهرا وخيمه
... تو مساجد و هيئتا بلند شده که واسه اين مريضه‏ي قلبي دعا کنيد. شوک عجيبي بهش وارد شده. بايد حتما عمل بشه.(جور شد و موقتا با باطري قلبشو زنده کردن)
اما بذار از لحظه‏ي هجوم رفقا و مردم به خونشون بگم. موادي از قبيل برنج و روغن و چاي و قند و... به چشم مي خوره و هر کس واسه تبرک يه مقداري بر مي داره... (ولي جالبش اين بود که هر چي کم مي کردي تمومي نداشت)
و اين داستان گذشت تا... خرداد ماه سال 83 آخرين باري بود که ديدمش. يعني يک ماه قبل از وفاتش... (اينو به مناسبت ولادت آقا امام رضا«عليه السلام» مي گم) مثل هميشه به من مي گفت: بچه پررو... بيا پيشم بشين مي خوام باهات حرف بزنم. گفتم زهرا ماشالله سر حال شدي (يه دفه خدايي نکرده فکر نکني من چشش کردم) گفت: آره، يه ماه پيش که خيلي حالم بد شد و اعزامم کردن مشهد... نمي دونم شايد خواب نبود. شايد واقعا مرده بودم... آقا امام رضا‏(ع) اومدن و بهم گفتن: تا دو ماه ديگه حالت خوب خوب مي شه... خيلي خوشحالم ديگه مي تونم بچه دار شم. حالا هم تا يه ماه ديگه راحت مي شم.
و چندي نگذشت درست يه ماه بعد از آخرين ديدارمون و دو ماه بعد از حرف آقا راحت راحت شد.
اما حيفم مياد که نوبت پيوندش يه ماه بعد از وفاتش بود. اونم به خرج و دستور آيت ا.. صافي گلپايگاني
«دامت برکاته»
اگه ميشه لطفا به يادشون و ياد تمام امواتمون يه حمد و سوره و اگه حالشو ندارين لا اقل يه صــــلوات



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )