♥راننده تاکسي... - عشـــقولانــه

♥راننده تاکسي... - عشـــقولانــه


خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازديدها :: 
29945

:: بازديد امروز :: 
37

:: بازديد دیروز :: 
42

:: آرشیو ::

دل نوشته [12]
اسرار ازدواج موفق [4]
خاطرات [2]

:: پيوندهاي روزانه::

:: درباره خودمان ::

♥راننده تاکسي... - عشـــقولانــه
ريحــــانه و مهدي[26]
يه زوج طلبه و به نظر خودمون خوشبخت که مي خوايم از عشقولانه هاي زندگي براتون بگيم تا هر چه شيرين تر در کنار هم زندگي کنيد.

:: اوقات شرعي ::

:: لوگوی وبلاگ :: 

♥راننده تاکسي... - عشـــقولانــه

:: دوستان ما ::

عمره دانشجويي-2 واحد
آخوندها از مريخ نيامده اند!!
طوطي خوشگله*سرمه چشم*
آواز قو
طلبه‏اي از نسل سوم
فقـــــيه (يه وب ولايـــــــتي)
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
گلنار

کلرجــــــــــــــــي من
دل تنگي ‏هاي يک طلبه

:: لوگوي دوستان ما ::



















:: خوابم یا بیدار::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل:

 

:: نوای وبلاگ ::

26/8/1385 ::  4:40 عصر


واي سلام. :4uدارم مي ميرم از خجالت... اين روزا خيلي سرمون شلوغه :chi?مهمون داريم سه چهار تا (کيا؟) يه چندتا از مهموناي خانوم فاطمه‏ي معصومه (س)،که اگه بي بي قبول کنن و لياقت ميزباني داشته باشيم در خدمتشونيم...(شما هم تشريف بيارين در خدمتيم)... اين قده فاصله گرفتيم از عشقولانه پاک قرارامونو يادمون رفته:khob?
دوستان مايل بودن بيشتر از معياراي انتخاب همسر بدونن... ما هم گفتيم واسه امروز بد نيست (تا مهمونامون از زيارت بر نگشتنه) اين خاطره‏ي با حالو براتون بگيم: (نقل خاطره از ريحانه خانومه)
نزديکاي اذون ظهر بود منو دوستم منتظر تاکسي بوديم. تاکسي... تاکسي در بست... دو مسيريم... چند مي برين؟... 2 تومن... 1500... (نمي دونم چه خبر بود؟ :ghash از قم تا تهرانم پولش اين قد نيست... همش 2 کيلومترم نبود)
جلوي پاي ما ايستاد... سالخورده بود... نگاش نکردم ولي به نظر خيلي معنوي مي اومد... آقا چقد مي گيرين؟... 500 تومن... آقا دو مسيريم... همون 500 تومن... تعجب کردم. ولي بدون هيچ واهمه اي سوار شديم. چشمم که به داشبورد ماشين خورد متوجه ذکر شمارش شدم. خيلي با احتياط رانندگي مي کرد بدون اينکه يه حق کوچولو هم از کسي ضايع بشه... تو اين چند دقيقه ثانيه اي لبهاش بدون ذکر نبود... و متوجه لرزش شونه هاش مي شدم... بي اختيار گريمون گرفت ... حس عجيبي داشتيم. دلمون نمي خواست زود برسيم خونه...(وقتي رسيدم خونه و قضيه رو واسه آقامون تعريف کردم... گفتن ما چند ساله از منبريامون راجع به اين راننده شنيديم ولي هنوز توفيق زيارتشونو نداشتيم)
ولي چيزي که برام جالب و گفتني بود، اون نوار بود... که مي گفتش: نکنه يه دفه به خاطر دنيامون ايمانمونو بفروشيم... نکنه زن و عيالمون باعث بشه دور بشيم از ايمانمون... از هدفمون... از خدا... منم مي خوام ادامه بدم: دو سه روز دنيا ارزش اينو نداره که آدم به خاطرش يه ارزشو از دست بده يه ارزشي که تو دو دنياشم بهمون ارزش مي ده... هر کيو مي خواي انتخاب کن... عاشق هر کي مي خواي شو... دلتو مي خواي به هرکي که دلت مي خواد اجاره بده... ولي هواست باشه به قول يک روحاني دلش اينقدر بزرگ باشه که خودتو به خاطر اينکه بري تو دلش کوچيک نکني... به خاطرش خداتو از دست ندي... هدفتو گم نکني و دل آقاتو به درد نياري... در يک کلمه نه تنها تو رو از خدات دور نکنه بلکه نزديکترتم کنه... اگه اين شرايطو داشت... اون موقع آستين بالا بزن... قبـــــــــوله...؟  



نويسندگان : ريحــــانه و مهدي

عشقولانه های شما ( )